تبليغاتX
فرخی

farvi-ir

رئیسی

farvi-ir

http://farvi-ir.blogfa.com

فرخی

فرخی - سقيفه

فرخی

نویسنده: محمد رئیسی
متولد: 1358 روستای فرخی(فروی)

raeesi38@yahoo.com
منتظر ارسال مطالب جذاب شما از فرخی هستم

استفاده از مطالب با ذکر منبع بلا اشکال است دار المومنین شهرستان نایین

فرخی

قالب بلاگفا

قالب پرشین بلاگ

قالب وبلاگ

Free Template Blog

فرخی 
خانه آرشیو لینکستان پست الکترونیک تماس با ما
ذخیره سازی علاقه مندی خانگی کن تبادل لینک RSS 2.0
نام کاربری:   کلمه عبور: 

دار المومنین شهرستان نایین
موضوعات
   
 
 
افراد آنلاین
 
جدیدترین مطالب
   
آرشیو مطالب
   
  سقيفه
مرتبط با :
ارسال شده در: 88/07/04

مقدمه مولف

 

(1)

پى ریزى سقیفه در زمان حیات پیامبر اکرم(ص)

 براى بررسى نحوه پى ریزى سقیفه در زمان حیات پیامبر(ص) باید آیات زیر را مورد بررسى قرار دهیم.

 خداوند متعال در آیات اولیه سوره تحریم مى فرماید:

[یا أَیهَا النَّبِىُّ لِمَ تُحَرِّمُ مَا أَحَلَّ اللَّهُ لَک تَبْتَغِی مَرْضَاه أَزْوَاجِک وَاللَّهُ غَفُورٌ رَحِیمٌ قَدْ فَرَضَ اللَّهُ لَکمْ تَحِلَّه أَیمَانِکمْ وَاللَّهُ مَوْلَاکمْ وَهُوَ الْعَلِیمُ الْحَکیمُ وَإِذْ أَسَرَّ النَّبِىُّ إِلَى بَعْضِ أَزْوَاجِهِ حَدِیثاً فَلَمَّا نَبَّأَتْ بِهِ وَأَظْهَرَهُ اللَّهُ عَلَیهِ عَرَّفَ بَعْضَهُ وَأَعْرَضَ عَنْ بَعْضٍ فَلَمَّا نَبَّأَهَا بِهِ قَالَتْ مَنْ أَنْبَأَک هَذَا قَالَ نَبَّأَنِی الْعَلِیمُ الْخَبِیرُ إِنْ تَتُوبَا إِلَى اللَّهِ فَقَدْ صَغَتْ قُلُوبُکمَا وَإِنْ تَظَاهَرَا عَلَیهِ فَإِنَّ اللَّهَ هُوَ مَوْلَاهُ وَجِبْرِیلُ وَصَالِحُ الْمُؤْمِنِینَ وَالْمَلَائِکه بَعْدَ ذَلِک ظَهِیرٌ ]

 اى پیامبر، براى چه بر خود حرام کردى آنچه را که خداوند بر تو حلال کرده بود؟ براى جلب رضایت همسرانت؟ و خداوند آمرزنده و رحیم است. خداوند راه گشودن سوگندهایتان را معین ساخت؛ و خداوند مولاى شماست و او دانا و حکیم است.

 آنگاه که پیامبر رازى را با بعضى از زنان خویش در میان نهاد، آن زن آن راز را به دیگرى باز گفت. پس خداوند، پیامبر را از این امر آگاه ساخت. پیامبر نیز بخشى از آن (راز) را بیان کرد و بخشى را بیان نکرد. آن زن به پیامبر گفت: چه کسى تو را از این آگاه ساخت؟ فرمود: خداوند دانا مرا خبر کرد. اى دو زن، به سوى خدا توبه کنید که دل شما از حق برگشته است و اگر علیه پیامبر پشت به پشت هم دهید، همانا خداوند مولاى اوست و جبرئیل و دیگر فرشتگان و مرد صالح از مؤمنان، پشتیبان اویند.

 

 شأن نزول آیات:

 در این آیات سه امر بیان شده است:

 الف: تحریم پیامبر اکرم (ص) بر خود آنچه را که خدا بر او حلال فرموده بود براى رضاى همسرانش، و این که خداوند راه گشودن سوگندها را بیان فرموده است.

 ب: خبر دادن پیامبر (ص) رازى را به یکى از همسرانش و خبر دادن آن زن، آن راز را به دیگرى و آگاه نمودن بارى تعالى، پیامبر (ص) را از افشاى راز.

 ج: تهدید بارى تعالى آن دو همسر پیامبر (ص) را، . . . تا آخر سوره.

 در این آیات بیان نشده که پیامبر (ص)، براى رضاى همسرش، چه حلالى را بر خود حرام کرده و چه رازى را آن همسر پیامبر (ص) افشا نموده و پس از آن چه شده است که خداوند چنان عبارات تهدید آمیزى مى فرماید.

 شایسته است یادآور شویم که بارى تعالى مى فرماید: [وَاَنْزَلْنا اِلَیک الذِّکرَ لِتُبَینَ لِلنَّاسِ ما نُزِّلَ اِلَیهِم ] النحل 44: ما قرآن را بر تو نازل کردیم تا شما براى مردم بیان کنى آنچه را که براى ایشان نازل شده است.

 

قرآن با دوگونه وحى بر پیامبر(ص) نازل مى شده است.

 1) وحى قرآنى، که همان نصّ قرآن است، که از زمان پیامبر(ص) تا به امروز در دسترس همه است.

 2) وحى بیانى، که با آن تفسیر قرآن بیان مى شده است.

 در بیان آیه اول در روایت آمده است که پیامبر(ص) در روز نوبت حفصه، با کنیز خود ماریه هم بستر شد و آنگاه که حفصه از آن داستان آگاه گردید، پیامبر(ص)، براى دلجویى حفصه، ماریه را بر خود حرام فرمود[i] .

در آیه دوم، خداوند این تحریم را رفع مى کند.

 در آیه سوم بیان شده که پیامبر(ص) مطلبى را به عنوان راز به همسرش - حفصه - مى فرماید، او آن راز را فاش مى کند. خداوند، پیامبرش را از کار وى آگاه مى سازد و آن حضرت(ص)، حفصه را از فاش کردن آن راز آگاه مى سازد. حفصه از پیامبر(ص) مى پرسد که چه کسى شما را از این کار آگاه ساخت؟ پیامبر(ص) مى فرماید: خداوند عِالِم آگاه مرا با خبر ساخت[ii] .

در آیه چهارم لحن آیه تغییر مى کند و خطاب به آن دو زن مى فرماید: (اگر شما از کار خود توبه کنید (به نفع شماست) زیرا دل هایتان از حق منحرف گشته است، و چنان که بر ضدّ پیامبر(ص) پشت به پشت هم دهید، خداوند مولاى اوست و جبرئیل و فرشتگان و مرد صالح از مؤمنان (= على) پشتیبان اویند[iii]

آیا در خانه پیامبر چه پیش آمده بود که براى رفع آن نیاز به تهدیدى چنین سخت بوده است، تا آن حدّ که مى فرماید: پیامبر تنها نیست، خدا و جبرئیل و ملائکه و صالح المؤمنین(على) پشتیبان و حافظ اویند؟ آیا چه بوده که در آیات بعدى، خداوند، در مقام تهدید، مى فرماید:

 امید است که اگر او شما را طلاق دهد، پروردگارش، به جاى شما، همسرانى بهتر از شما براى او قرار دهد؛ همسرانى مسلمان، مؤمن، متواضع، توبه کار، عابد، مهاجر، زنانى باکره و بیوه!!

 اى کسانى که ایمان آورده اید، خود و خانواده خویش را از آتشى که هیزم آن انسانها و سنگ هاست محافظت کنید؛ آتشى که فرشتگانى بر آن گمارده شده که خشن و سختگیرند و هرگز فرمان خدا را مخالفت نمى ورزند و آنچه را فرمان داده شده اند (به طور کامل) اجرا مى کنند.

 اى کسانى که کافر شده اید، امروز عذرخواهى نکنید، چرا که تنها به اعمالتان جزا داده مى شوید.

 اى کسانى که ایمان آورده اید، به سوى خدا توبه کنید، توبه اى خالص؛ امید است (با این کار) پروردگارتان گناهانتان را ببخشد و شما را در باغ هایى از بهشت که نهرها از زیر درختانش جارى است وارد کند. در آن روزى که خداوند، پیامبر و کسانى را که با او ایمان آورده اند خوار نمى کند، و این در حالى است که نورشان پیشاپیش آنان و از سوى راستشان در حرکت است و مى گویند: پروردگارا، نور ما را کامل کن و ما را ببخش که تو بر هر چیزى توانایى. اى پیامبر، با کفّار و منافقان پیکار کن و بر آنان سخت بگیر، جایگاهشان جهنّم است و بد فرجامى است.

 خداوند براى کسانى که کافر شده اند به همسر نوح و همسر لوط مثال زده است. آن دو تحت سرپرستى دو بنده از بندگان صالح ما بودند ولى به آن دو خیانت کردند و (ارتباط با آن دو پیامبر) سودى به حالشان (در برابر عذاب الهى) نداشت، و به آنها گفته شد: وارد آتش شوید با کسانى که وارد مى شوند).

 آیا در خانه پیامبر(ص) و گرد آن حضرت چه فتنه هایى به پا شده بود که پیامبر(ص) بعضى از آنها را بیان فرمود و بعضى را بیان نفرمود؟ آن دو همسر پیامبر و همکارانشان چه نقشه هایى داشته اند که براى هشدار دادن به ایشان نیازمند آن همه تهدید و بیان عاقبت کار دو زن مشترک دو پیامبر (نوح و لوط) بوده است، با تصریح به این که آن دو زن به آن دو پیامبر نفاق و خیانت ورزیدند و در نتیجه به آن زن امر شد که به دوزخ بروند ؟

 نتجه آنچه را که در این باره در کتاب هاى مکتب خلفا یافته ایم چنین است:

 پیامبر(ص) به حفصه دختر عمر فرموده بود که پدر تو با پدر عایشه (ابوبکر) براى گرفتن حکومت پس از من قیام خواهند کرد. این سخن را پیامبر(ص) به عنوان رازى بیان داشته بودند، لکن این راز را حفصه با عایشه در میان گذارد. عایشه هم آن را به پدرش باز گفت. ابوبکر هم آن را با عمر در میان گذاشت. عمر از حفصه سئوال کرد داستان چیست؟ بگو (تا آماده شویم.) او هم راز پیامبر(ص) را براى پدرش فاش کرد.

 پیامبر(ص) بخشى از جریان را، یعنى این که آن دو زن راز او را افشا کرده بودند، بیان نمود و از بازگویى بخشى دیگر اعراض کرد. آیا راز جزء آمادگى پدران آن دو براى گرفتن حکومت پس از پیامبر(ص) چه مى توانست باشد؟

 ابن عبّاس، براى آن که از زبان خلیفه دوم شأن نزول سوره را روایت کند، با زیرکى به او گفت: من یک سال است مى خواهم از شما سئوالى کنم، هیبت شما مرا مانع است. عمر گفت: چیست؟ گفت: سؤال از آیه قرآن است. خلیفه گفت: ابن عباس، تو مى دانى علمى از قرآن نزد من است و از من سؤال نمى کنى؟ در اینجا ابن عباس از او پرسید: سوره تحریم درباره چه کسى نازل شده است؟ عمر گفت: درباره عایشه و حفصه[iv].

در کتاب الدُّرّ المنثور سیوطى، جلد 6 صفحه 241، چنین آمده است:

 و اِذْ اَسَرُّ النُّبِىُّ اِلى بعَضِ اَزواجِهِ حدَیثاً. حَفْصَه بِنْتِ عُمَرَ اَنَّ الخلَیفَه مِنْ بَعْدِهِ اَبُوبکرٍ وَ مِنْ بعَدِ أبی بکرٍ عُمَرُ.

 از این داستان مى توان دریافت که ابوبکر و عمر براى رسیدن به حکومت نقشه مى کشیدند، نقشه اى براى زمان حیات پیامبر(ص)[v] و نقشه اى براى بعد از آن حضرت. آنچه که فعلاً مربوط به بحث ماست نقشه آن دو براى بعد از حیات پیامبر(ص) است که خود زیر بنای سقیفه شد. آن نقشه چنان بود که ابوبکر، عمر، ابو عُبیده جرّاح، سالِم مولاى ابى حُذَیفِه و عثمان، براى رسیدن به حکومت بعد از پیامبر(ص) هم سوگند شدند و این قرار را در نامه اى نوشتند و آن را به امانت نزد ابو عبیده جرّاح گذاشتند[vi].

 به این سبب بود که عمر مى گفت: «ابوعبیده امین این امّت است. »[vii] و به سبب این قرار داد بود که خلیفه دوم بارها مى گفت: «اگر ابوعبیده یا سالم مولاى ابى حذیفه زنده بودند خلافت را به ایشان واگذار مى کردم[viii]

«در واقعه تعیین خلیفه دوم هم این جریان آشکار مى شود:

 ابوبکر، در مرض وفاتش، عثمان را طلبید و گفت بنویس:

بسم الله الرّحمن الرّحیم،

 این آن چیزى است که ابوبکر بن ابى قحافه به مسلمانان وصیت مى کند. امّا بعد. . . در اینجا ابوبکر بیهوش شد. عثمان نوشت: امّا بعد، من بر شما عمر ابن الخطاب را خلیفه قرار دادم و از خیرخواهى شما کوتاهى نکردم. چون ابوبکر به هوش آمد گفت: بخوان. عثمان نوشته را خواند. ابوبکر گفت: الله اکبر، ترسیدى مسلمان ها بعد از من گرفتار اختلاف شوند؛ بله، همین را مى خواستم بگویم[ix].

عثمان از کجا خبر داشت که ابوبکر چه کسى را مى خواهد بعد از خود براى خلافت تعیین کند؟ معلوم مى شود که قرار دادى در کار آنها بوده که به ترتیب ابوبکر، عمر، سالم، ابوعبیده و عثمان، یکى بعد از دیگرى، خلیفه شوند. این امر نیز از دو کار خلیفه دوم، عمر، معلوم مى شود:

 1) وقتى عمر به دست ابولؤلؤه مضروب شد، چون سالم و ابوعبیده در آن زمان از دنیا رفته بودند[x] و عمر شوراى خلافت را طورى ترتیب داد که عثمان براى خلیفه شدن رأى بیاورد[xi].

2) از واقعه زیر نیز روشن مى گردد که در زمان حیات عمر، خلیفه سوم تعیین شده بود: ابن سعد (صاحب طبقات) از سعید بن عاص اموى نقل مى کند که وى از خلیفه دوم زمینى را در کنار خانه خود مى خواست تا خانه اش را وسعت دهد؛ چون عمر در مورد بعضى ها از این بخشش ها مى کرد. خلیفه به او گفت: بعد از نماز صبح بیا تا کارت را انجام دهم. سعید، به دستور خلیفه، پس از نماز صبح به نزد او رفت و با او به محل زمین مطلوب رفتند. خلیفه عمر، با پاى خود، روى زمین خطّى کشید و گفت: این هم مال تو. سعید بن عاص مى گوید: گفتم یا امیرالمؤمنین، من عیالوارم، قدرى بیشتر بده.

 عمر گفت: اینک این زمین تو را بس است. ولى رازى به تو مى گویم، پیش خود نگهدار. بعد از من کسى روى کار مى آید که با تو صله رحم مى کند و حاجتت را برآورَده مى سازد. سعید مى گوید: در طول خلافت عمر بن خطاب صبر کردم تا عثمان به حکومت رسید و او، همچنان که عمر گفته بود، با من صله رحم کرد و خواسته ام را برآورد[xii] .

از این روایت روشن مى شود که خلیفه دوم، با نقشه اى که براى زمان بعد از خود کشیده بود مى دانست که خویشاوند سعید اموى، یعنى عثمان، به خلافت خواهد رسید.

 اضافه بر این، از جریانات زیر معلوم مى شود که خلیفه دوم در نظر داشت بعد از عثمان، عبدالرّحمن بن عوف و پس از او معاویه به حکومت برسند. دلیل این مطلب آن است که در سال «عام الرُّعاف» عثمان به بیمارى خون دماغ مبتلا گردید و مشرف به مرگ شد. پنهانى، در نامه اى، عبدالرُّحمن بن عوف را براى خلافت پس از خود تعیین کرد. عبدالرُّحمن بسیار ناراحت شد و گفت: من او را آشکارا خلیفه کردم ولى او پنهانى خلافت مرا مى نویسد. بدین سبب بین آن دو دشمنى شدید ایجاد شد[xiii] و نفرین حضرت امیر(ع) درباره آنها مستجاب گردید که فرموده بود: خداوند بین شما اختلاف بیندازد[xiv] . عثمان از آن بیمارى شفا یافت وعبدالرّحمن در زمان خلافت عثمان وفات کرد[xv]. وامیرالمؤمنین(ع)، نیز در همان روز که عبدالرّحمن بن عوف با عثمان بیعت کرد و موجب خلافت او شد، به او فرموده بود: «وَاللهِ مَا وَ لَّیت عُثْمانَ اِلاّ لِیرُدَّ اَلامْرَالیک. » یعنى به خدا قسم، تو عثمان را به خلافت نرساندى مگر که (روزى) او نیز خلافت را به تو باز سپارد. [xvi] و امّا میل عمر به خلافت معاویه را، پس از این، در بخش مربوط به معاویه در زمان عمر مورد بحث قرار خواهیم داد و در اینجا به ذکر این نکته اکتفا مى کنیم که اصولاً عمر مى خواست خلافت در قریش باشد ولى به بنى هاشم نرسد و او و یارانش، نه تنها در زمان خودشان، بلکه براى بعد از خودشان نیز نمى خواستند که بنى هاشم به حکومت برسند[xvii].

 

(2)

 

چگونگى بر پایی سقیفه

 الف: بیمارى و وفات پیامپر(ص)

 در دهه آخر صفر سال 11 هجرى پیامبر(ص) بیمار شد. در حال بیمارى، اُسامَه فرزند زید - آزاد شده پیامبر - را، که در آن زمان هجده ساله بود، به امیرى لشکرى گماشت که برود به سمت شام و با نصاراى روم شرقى بجنگد. [xviii] دستور فرمود که در آن لشکر، ابوبکر و عمر و ابوعبیده جرّاح سَعد بن عُباده و دیگر سران صحابه از مهاجر و انصار شرکت کنند، و تأکید فرمود که کسى از ایشان، از رفتن با آن لشکر، تخلّف نکند[xix].

 و فرمود: «لَعَنَ الله مَنْ تَخَلَّفَ عَنْ جَیش اُسامَه. «یعنى خداى لعنت کند هرکس را که از لشکر اسامه تخلف کند (و با آن لشکر نرود)[xx].

پس از آن، حال پیامبر(ص)، در اثر آن بیمارى، سنگین شد. به لشکر اسامه، که در بیرون مدینه بود، خبر دادند که پیامبر(ص) در حال احتضار است. آنها که مى خواستند در امر خلافت دخالت کنند به مدینه بازگشتند و صبح روز دوشنبه دور پیامبر جمع شدند. پیامبر(ص) فرمود: «تونى بِدَواه وقرطاس أَکتُبْ لَکمُ کتاباً لَن تَضِلُّوا بَعَدهٌ اَبَداً. »یعنى: قلم و کاغذ بیاورید تا (وصیت) نامه اى براى شما بنویسم که بعد از من هرگز گمراه نشوید. عمر گفت: «نَّ النیى غَلبَهُ الوَجَعُ و عنِدَکم کتابُ اللهِ؛ حَسْبُنا کتابُ الله»[xxi] عنى بیمارى بر پیامبر غلبه کرده است - کنایه از این که نمى داند چه مى گوید - و نزد شما کتاب خداست و کتاب خدا ما را بس است. دسته اى گفتند: دستور پیامبر را انجام دهید. آن دسته اى که مى خواستند دستور پیامبر(ص) را انجام دهند غالب شدند[xxii].

در روایت دیگر، در طبقات ابن سعد، آمده است که، در آن حال، یک نفر از حاضران گفت: «انَّ نَبىَّ اللهِ لَیهْجُر. »[xxiii] یعنى همانا پیامبر خدا هذیان مى گوید.

 آسمان خون گریه کن! یک صحابى، در روى پیامبر و در محضر دیگر صحابه، به پیامبر خاتم (ص) چنین ناروا گفت. گر چه در این روایت گوینده را تعیین نکرده اند، لیکن، با توجه به روایت صحیح بخارى، که پیش از این نقل کردیم، جز عمر از چه کسى چنین جسارتى بر مى آمد؟ آرى، گوینده همان کس بود که گفت «حَسْبُنا کتابُ الله[xxiv] بار الها، چه مصیبتى از این بزرگتر!

 پس از این گفت و گو و مجادله، بعضى از حاضرین خواستند که قلم وکاغذ بیاورند، امّا پیامبر(ص) فرمود «اوَبَعْدَمَاذا؟!»[xxv] یعنى آیا پس از چه ؟! بعد از این سخن، اگر قلم و کاغذ مى آوردند و پیامبر(ص) وصیت نامه اى مى نوشت که در آن اسم على(ع) بود، مخالفان مى توانستند چند نفر را بیاورند و شهادت دهند که پیامبر(ص) آن وصیت نامه را در حال هذیان نوشته است.

 پس از این ناسزا گویى پیامبر فرمود: «قُوُموا عَنّى لا ینبَغى عِندَ نَبّى تَنازُعُّ. » یعنى از نزد من برخیزید، که در محضر پیامبر، نزاع کردن شایسته نیست[xxvi].

 

در فجر آن روز چه گذشت؟

 بلال، هرگاه که اذان نماز مى گفت، مى آمد به در خانه پیامبر(ص) و مى گفت: «الصَّلاه الصَّلاه یا رسولَ اللّه» در سحر روز دوشنبه، [xxvii] در وقت اذانِ صبح، بلال به در خانه پیامبر آمد و نداى همیشگى را سر داد. پیامبر(ص)، در حجره عایشه و در حال بیهوشى بود و سرش بر زانوى على(ع) قرار داشت. عایشه به پشت در آمد و به بلال گفت: به پدرم بگو بیاید و نماز جماعت را اقامه کند. ابوبکر آمد و ایستاد به امامت نماز صبح، پیامبر(ص) به هوش آمد و متوجّه شد که در مسجد نماز جماعت بر پاست در حالى که على بر بالین او نشسته است. پیامبر(ص) با آن حال بیمارى برخاست و وضو گرفت و بر بازوان فضل بن عباّس و حضرت على(ع) تکیه کرد. پیامبر(ص) را در حالى به مسجد آوردند که از شدّت بیمارى پاهایش روى زمین کشیده مى شد. ابوبکر ایستاده بود به نماز. پیامبر(ص) به جلو ابوبکر آمد و نماز او را شکست و به طور نشسته نماز خواند و صحابه به پیامبر(ص) اقتدا کردند و نماز صبح را به جاى آوردند. بقیه[xxviii] وقایع در همان روز دوشنبه رخ داد و در همان روز، پیامبر(ص) رحلت فرمود .

 

 ب: غسل و تجهیز رسول خدا(ص)

 کسانى که پیکر پاک و مقدّس رسول خدا(ص) را غسل دادند و در مراسم خاکسپارى آن حضرت نیز شرکت داشتند عبارت بودند از: على بن ابى طالب(ع)، عبّاس عموى پیامبر، فضل بن عبّاس، صالح (آزاد کرده پیامبر). بدین ترتیب، اصحاب رسول خدا(ص) جنازه آن حضرت را در میان افراد خانواده او رها کردند و تنها همین چند نفر عهده دار تجهیز پیکر رسول خدا شدند[xxix].

بنا به روایتى دیگر، على(ع) همراه با فضل و قُثَم، فرزندان عباس و شُقْران (آزاد کرده پیامبر) و بنا به قولى اسامهبن زید، تمام مراسم تجهیز رسول خدا(ص) را بر عهده داشتند[xxx] و ابوبکر و عمر در این مراسم حضور نداشتند[xxxi].

در این وقت، عبّاس عموى پیامبر(ص) به حضرت على(ع) گفت: «یا ابنَ أخى هَلُمَّ لاِ بایعَک فَلا یختَلِفُ عَلیک اِثنان. »[xxxii] اى پسر برادر، بیا تا با تو بیعت کنم، که پس از آن، کسى با تو مخالفت نخواهد کرد.

 على(ع) فرمود: «لَنا بِجِهازِ رَسُولِ الله شُغلٌ. »[xxxiii] اکنون کار ما تجهیز پیکر پیامبر است.

 در آن حال، انصار در سقیفه بنى ساعده، براى تعیین رهبرى از انصار گرد آمدند[xxxiv] . این خبر به گروهى از مهاجران: ابوبکر و عمر و ابوعبیده و همراهانشان رسید. اینان با سرعت به انصار در سقیفه ملحق شدند[xxxv] .

بدین سان، بجز خویشاوندان پیامبر، کسى پیرامون پیکر آن حضرت باقى نماند. وآنان عبارت بودند از: على بن ابى طالب(ع)، عباس بن عبدالمطّلب (عموى پیامبر)، فضل بن عباس (پسر عموى پیامبر)، قُثَم بن عبّاس (پسر عموى پیامبر)، اسامه بن زید (آزاد کرده پیامبر)، صالح (آزاده کرده پیامبر) و أَوس بن خَوْلى (از انصار). و تنها همین افراد بودند که غسل و دفن پیکر پیامبر را بر عهده گرفتند[xxxvi] .

اقامه نماز بر جنازه پیامبر بر همه مسلمانان حاضر در مدینه واجب عینى بود، یعنى بر یک یک مسلمانان واجب بود. نماز بخوانند[xxxvii] بر پیامبر(ص) ومانند نماز بر جنازه دیگران نبود و امام جماعت لازم نداشت؛ چنان که امام على(ع) مى فرمود: امام همه، خود پیامبر(ص) است. لذإ؛گ غ مسلمانان پنج نفر، شش نفر مى آمدند و حضرت امیر(ع) ذکر نماز را بلند مى خواند آنها تکرار مى کردند. در ابتدا مردان نماز گزاردند و بعد زنان مسلمان و سپس فرزندانى که به بلوغ نرسیده بودند. این کار از روز دوشنبه شروع و در عصر سه شنبه تمام شد. پیکر پیامبر(ص) در شب چهارشنبه[xxxviii]، در حضور چند نفر، در همان اتاقى که وفات یافته بود، دفن شد. [xxxix] بجز نزدیکان رسول خدا(ص) کسى در به خاک سپردن پیکر آن حضرت شرکت نداشت و هنگامى طایفه بنى غُنْم صداى بیل ها را شنیدند که در خانه هاى خود آرمیده بودند. [xl] عایشه مى گوید: «ما از به خاک سپردن پیکر پیامبر(ص) خبر نداشتیم تا آن گاه که در دل شب چهارشنبه صداى بیل ها به گوشمان رسید[xli]»

 

ج: وصیت پیامبر(ص) به على(ع)

 پیش از بیان وصیت پیامبر(ص) به على(ع)، به منظور فهم بهتر آن، مناسب است که مقدّمه اى ذکر کنیم. خداوند در سوره آل عمران، آیه 144 مى فرماید:

 [وَما مُحَمَّدٌ اِلاّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ اَفَانْ ماتَ اَوْ قُتِلَ انقَلَبْتُمْ عَلى اَعقابِکمْ وَ مِنْ ینَقلِبْ عَلَى عَقَبَیهِ فَلَنْ یضُرَّ الله شَیئا و سَیجْزِى الله الشّاکرینَ]

 (محّمد(ص) فقط فرستاده خداست که پیش از او پیامبرانى دیگر آمده و رفته اند. آیا اگر او بمیرد یا کشته شود، شما رو به عقب - و به گذشته جاهلى خود - باز مى گردید؟ و هر کس به گذشته جاهلى خود باز گردد، خداى را هرگز زیان نمى رساند، خداوند سپاسگزاران را پاداش نیک خواهد داد) .

 همان گونه که پیشتر گفتیم، شریعت اسلام با دو نوع وحى بر پیامبر(ص) نازل مى شد:

 الف) وحى قرآنى، که عبارت است از متن همین قرآن که از زمان پیامبر(ص) تا به حال سالم مانده و به دست ما رسیده است و همه الفاظ آن از خداست و در آن اصول شریعت اسلام، یعنى توحیدِ خالق و توحید پروردگار قانون گذار و معاد و حشر و حساب و ثواب و عقاب و ارسالِ رُسُل و وجوب طاعت از آنها از آدم تا خاتم، و نیز کلیت احکام و آداب اسلامى، همچون نماز و حجّ و جهاد و روزه و زکات و خمس و امر به معروف و نهى از منکر و نهى از غیبت و. . . ، ذکر شده است.

 ب) وحى بیانى، که وحیى بوده که همراهِ همان وحى قرآنى نازل مى شده است و در واقع تبیین و تفسیر آن را بر عهده داشته است. مثلاً در روز غدیر خم، همزمان با نزول آیه[یا اَیهَا الرَّسُولُ بَلّغْ ما اُنزلُ اَلَیک مِن ربّک وَ اِنْ لَمْ تَفْعَلَْ فَما بَلَّغْتَ رسالَتَه] مائده / 67 این وحى بیانى آمده است که: [یا ایها الرسولُ بَلّغِ ما اُنزلَ اِلیک فى عَلی. ] پس «فی عَلی«[xlii] وحى بیانى بوده است که پیامبر(ص) آن را با حدیث خود بیان مى فرموده و بنابراین «فى علی» نیز وحى خدا بوده است. پیامبر از خود چیزى بیان نمى فرمود، چنان که بارى تعالى در این باره مى فرماید: [ما ینطِقُ عَنِ الْهَوى اِن هُوَ اِلاَّ وَحْی یوحی] نجم/ 4 و محکمتر از آن مى فرماید: [ولَو تَقَوَّلَ عَلَینْا بَعضَ الأَقاویلِ * لاَ خَذْنا مِنهُ بِالَیمین * ثُمَّ لَقَطَعْنا مِنهُ الوَتینَ * فَما مِنکمْ مِن أَحَدٍ عَنهُ حاجِزینَ] (الحاقّه/ 44). یعنى اگر پیامبر از خودش چیزى بگوید و به ما نسبت دهد، مانعش خواهیم شد و رگ قلبش را خواهیم بُرید و کسى از شما هم نمى تواند از مجازات او جلوگیرى کند.

 بدین سان، وحى قرآنى همان متن قرآن است که همه الفاظش از خداست و یک سوره آن را، ولو به کوچکى سوره کوثر باشد، کسى نمى تواند بیاورد (بقره / 23 - 24) و لذا معجزه باقى پیامبر اکرم(ص) است که خداوند خود عهده دار حفظ آن است: [اِنّا نَحنُ نَزَّلنَا الذٌکرَ وَ اِنّا لَهُ لَحافِظُونَ] (الحجر/ 9). ولى وحى بیانى، معنایش از خداست، لکن بیانش با لفظ پیامبر(ص) است و در آن شرطِ تحدّى و اعجاز نشده و هدف از آن تبیین معناى آیات قرآنى توسط پیامبر اکرم(ص) است؛ چنان که خداوند فرمود:

 [وَ اَنَزَلْنا اِلیک اَلذِّکرَ لِتُبَین للِنّاس ما نُزِّلَ اِلَیهِمْ] (النحل / 44).

 پیامبر(ص) هر آیه اى از قرآن را، که از طریق وحى دریافت مى کرد، به هر کس که تبلیغ مى فرمود، بیانى را هم که از جانب خداوند به او وحى شده بود براى وى مى گفت و بدین ترتیب تبلیغ را کامل مى فرمود.

 عبداللّه بن مسعود، صحابى بزرگ پیامبر(ص)، مى گوید: «هفتاد سوره از دهان پیامبر(ص) فرا گرفتم. » مثلاً وقتى آیه نازل مى شد که: [والشَّجره الملعونَه] (اسراء/ 60) پیامبر به او مى فرمود که مقصود از شجره ملعونه، بنى امیه است[xliii].

در مسند احمد حنبل، از قول صحابه پیامبر، روایت شده که: «اَنَّهُم کانُوا یقْتَرِؤُونَ مِنْ رَسولِ اللهِ(ص) عَشَرَ آیاتٍ، فَلا یأخُذونَ فى العَشرِ الاُخْرى حَتّى یعلَمُوا ما فى هذِهِ مِنَ العِلمِ و العَملِ. »[xliv] یعنى صحابه پیامبر از رسول خدا(ص) قرآن را دَه آیه دَه آیه فرا مى گرفتند و به دَه آیه جدید آغاز نمى کردند مگر که آنچه از حیث معارف و احکام که در دَه آیه گذشته بود فرا مى گرفتند. مثلاً اگر از داستان پیامبران گذشته ذکرى شده بود، حضرت رسول(ص) داستان آنان را بیان مى فرمود، یا اگر آیه اى مربوط به قیامت بود، این را که روز قیامت چگونه است بیان مى فرمود. یا اگر درباره احکامى مانند وضو و نماز و تیمُمّ بود، نحوه دقیق عمل به آن احکام را تعلیم مى فرمود. پس، پیامبر(ص) هیچ آیه قرآنى را تبلیغ نفرموده مگر که وحیى بیانى را هم با آن بیان فرموده و همراه آن به امّت ابلاغ فرموده است. مثلاً در تعلیم آیه: [اِنَّما یریدُ الله لِیذْهِبَ عَنْکم الرّجْسَ اَهلَ اَلبَیتِ وَ یطََّهِرَکمْ تَطهیراً](احزاب/ 33)، پیامبر(ص) مى فرمود: اهل بیتِ محمّد(ص)، على و فاطمه و حسن و حسین هستند[xlv]. همچنین در تبلیغ آیه [اِنْ تَتُوبا اِلَى اللهِ فَقَد صَغتْ قُلوبُکما] (تحریم / 4) بیان مى فرمود که آن دو زوجه پیامبر، امّ المؤمنین حفصه و امّ المؤمنین عایشه اند. [xlvi] در تعلیم این قسم آیات، پیامبر(ص) تعلیم معنى مى فرمود با تعلیم عمل وچنان بوده است که آن گاه که مثلاً آیه کریمه [اَقِمِ الصّلوه لِدُلُوک الشَّمِس. . . ] (اِسراء / 78) نازل شد، کیفیت نمازهاى پنج گانه و اذکار آنها را تعلیم مى فرمود و در آن آیه که مى فرماید [فَاغْسِلُواوُجُوهَکم وَ اَیدِیکم. . . ] (مائده / 6) به طور عملى تعلیم مى داد که نحوه وضو گرفتن چگونه است و با چه آبى باید باشد.

 در تمام این موارد، آنچه که پیامبر(ص) به صحابه تعلیم مى فرمود، هر یک از صحابه که نویسنده بود، آیه قرآن را با تفسیرى که از پیامبر(ص) شنیده بود مى نوشت. بنابراین، همه نویسندگان صحابه، همه قرآن را نوشته بودند با تفسیر هر آیه اى که خود از پیامبر(ص) شنیده بودند، البتّه در قرآن هاى تک تک نویسندگان صحابه، تفسیر همه آیات نوشته نبود، ولى آن قرآنى که در خانه پیامبر(ص) بود این چنین بود، یعنى متن کامل قرآن با تفسیر کامل همه آیات همراه بود. توضیح این که، آنچه از قرآن و تفسیر آن نازل مى شد، پیامبر(ص) هر یک از صحابه را که نوشتن آموخته بود و نزدیک وى بود مى طلبید و به او دستور مى داد که آیه قرآن و بیان آن را که وحى شده بود، بر هر چه در دسترس بود بنویسد - بر روى کاغذ یا تخته یا استخوان یا شانه گوسفند و امثال آن؛ و آن نوشته ها را پیامبر(ص) در خانه خود داشت.

 به هنگام وفات، پیامبر(ص) به على(ع) وصیت کرد: پس از تجهیز من، ردا بر دوش مکن و از منزل خارج مشو تا این قرآن را جمع آورى کنى . على(ع) آیات قرآن را، که با تفسیر آن بر پوست و تخته و کاغذ و غیره نوشته شده بود[xlvii] سوراخ مى کرد و نخ از بین آنها مى گذراند و این گونه آیات و تفسیر هر سوره اى را جمع آورى فرمود. این کار از چهارشنبه (فرداى دفن پیامبر) آغاز شد و در روز جمعه تمام شد.

 آن حضرت، آن قرآن را با مولى و آزاد کرده خود، قنبر، به مسجد آورد. مسلمانان براى نماز جمعه در مسجد پیامبر گرد آمده بودند. آن حضرت به ایشان فرمود: این قرآن موجود در خانه پیامبر(ص) است که براى شما آورده ام. - دستگاه خلافت - آنها گفتند: ما به این قرآن حاجت نداریم ما. خود قرآن داریم! حضرت فرمود: این قرآن را دیگر نمى بینید[xlviii].

 آن قرآن، با تفسیر تمام آیات، پس از آن حضرت، در دست یازده فرزند او دست به دست منتقل شده و اکنون در نزد حضرت مهدى (عج) است که به هنگام ظهور خویش آن را ظاهر مى کند. واین قرآنى که ما اکنون در دست داریم، [xlix] همان قرآن زمان پیامبر(ص) است ولى بدون تفسیر، یعنى تنها وحى قرآنى است و از وحى بیانى خالى است[l].

امّا چرا قرآنى را که امیرالمؤمنین(ع) جمع کرده بود و، علاوه بر متن آیات، تفسیر همه آنها را هم - به همان گونه که بر پیامبر(ص) وحى شده بود در بر داشت - قبول نکردند؟ دلیل این مطلب آن است که در وحى بیانى، که بر پیامبر(ص) نازل شده و با کلمات آن حضرت(ص)؟ به عنوان حدیث ایشان در بیان قرآن، تلقّى مى شد، مطالبى وجود داشت که مخالفِ سیاستِ دستگاه خلافت بود و مانع حکومت ایشان مى شد. مثلاً، چنان که گذشت، ذیل آیه [والشجره الملعونه فى القرآن] (اسراء/ 60) بر آن حضرت(ص) وحى شده بود که ایشان بنى امیه مى باشند؛ و این تفسیر در بعضى مصاحف ضبط شده بود. با وجود چنین روایتى، دیگر عثمان، معاویه، یزید، ولید و امثالهم نمى توانستند حاکم شوند. یا در ذیل آیاتِ پر تهدید سوره تحریم آمده بود که مقصود از آن دو زن، عایشه وحفصه اند. یادر ذیل آیه [یاأَیهَا الّذینَ آمَنوا لاتَرفَعوُا أصْوَاتَکم فَوقَ صَوْتِ النَّبى. . . ] (الحجرات/2) امده بو که در شأن ابوبکر و عمر نازل شده است. یا آن گاه که آیات ابتداى سوره توبه (10-1) نازل شد[li]، پیامبر(ص) آن آیات را به ابوبکر و عمر داد تا به مکه ببرند و در موسم حجّ به مشرکان ابلاغ کنند. وحى غیر قرآنى نازل شد که این ابلاغ را باید یا خود انجام دهى یا آن کس که از توست. پس، پیامبر(ص)، على بن ابى طالب(ع) را فرستاد تا آن آیات را از ابوبکر و عمر گرفت و خود على(ع) به مکه برد و در موسم حجّ به مشرکان ابلاغ فرمود[lii]. یا آیاتى که در شآن پیامبر(ص) و اهل بیتش نازل شد، مانند آیه تطهیر [إِنَّمَا یرِیدُ اللَّهُ لِیذْهِبَ عَنْکمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیتِ وَیطَهِّرَکمْ تَطْهِیراً](احزاب/ 33)

 خداوند فقط مى خواهد پلیدى وگناه را زا شما اهل بیت دور کند وکاملاً شما را پاک سازد .

 آیه مباهله [فَمَنْ حَاجَّک فِیهِ مِنْ بَعْدِ مَا جَاءَک مِنْ الْعِلْمِ فَقُلْ تَعَالَوْا نَدْعُ أَبْنَاءَنَا وَأَبْنَاءَکمْ وَنِسَاءَنَا وَنِسَاءَکمْ وَأَنْفُسَنَا وَأَنْفُسَکمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَلْ لَعْنَه اللَّهِ عَلَى الْکاذِبِینَ] (آل عمران/ 61)

 هر گاه بعد از علم ودانشى که (درباره مسیح) به تو رسیده، (باز)کسانى با تو به محاجّه وستیز برخیزند، به آنها بگو: «بیایید ما فرزندان خود را دعوت کنیم، شما هم فرزندان خود را؛ ما زنان خویش را دعوت نماییم، شما هم زنان خود را؛ ما از نفوس خود دعوت کنیم، شما هم از نفوس خود؛ آنگاه مباهله کنیم؛ ولعنت خدا را بر دروغگویان قرار دهیم . »

 وآیه در داستان واقعه غدیر [ یا أَیهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَا أُنزِلَ إِلَیک مِنْ رَبِّک وَإِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَمَا بَلَّغْتَ رِسَالَتَهُ وَاللَّهُ یعْصِمُک مِنْ النَّاسِ إِنَّ اللَّهَ لَا یهْدِی الْقَوْمَ الْکافِرِینَ ](مائده/ 67)

 اى پیامبر! آنچه از طرف پروردگارت برتو نازل شده است، کاملاً (به مردم) برسان؛ واگر نکنى، رسالت او را انجام نداده اى. خداوند تو را از (خطر احتمالى) مردم نگاه مى دارد؛ وخداوند، جمعیت کافران (لجوج) را هدایت نمى کند .

 وپس از وقوع غدیر[الْیوْمَ أَکمَلْتُ لَکمْ دِینَکمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَیکمْ نِعْمَتِی وَرَضِیتُ لَکمْ الْإِسْلَامَ دِیناً]

(مائده/3)،

 دین شما را کامل کردم؛ و نعمت خود را بر شما تمام نمودم؛ واسلام را بعنوان آیین (جاودان) شما پذیرفتم .

 ولایت [إِنَّمَا وَلِیکمْ اللَّهُ وَرَسُولُهُ وَالَّذِینَ آمَنُوا الَّذِینَ یقِیمُونَ الصَّلَاه وَیؤْتُونَ الزَّکاه وَهُمْ رَاکعُون ]

 (مائده/ 55)

 سرپرست و ولىّ شما، تنها خداست وپیامبر او وآنها که ایمان آورده اند؛همانها که نماز را بر پا مى دارند، ودر حال رکوع، زکات مى دهند.

 آیه نجوى [ یا أَیهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِذَا نَاجَیتُمْ الرَّسُولَ فَقَدِّمُوا بَینَ یدَی نَجْوَاکمْ صَدَقَه ذَلِک خَیرٌ لَکمْ وَأَطْهَرُ فَإِنْ لَمْ تَجِدُوا فَإِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحِیمٌ](مجادله / 12)

 اى کسانى که ایمان آورده اید! هنگامى که مى خواهید با رسول خدا نجوا کنید (وسخنان در گوشى بگوید)، قبل از آن صدقه اى (در راه خدا) بدهید؛ این براى شما بهتر وپاکیزه تر است. واگر تواناى نداشته باشید، خداوند آمرزنده ومهربان است .

 و. . . بسیارى آیات دیگر. لذا، نه تنها قرآن امیر المؤمنین را نپذیرفتند[liii]، بلکه کوشیدند تا قرآن را مجرّد از وحى بیانى بنویسند[liv] و از بیان و نشر و کتابتِ حدیث پیامبر(ص) مانع شدند و به کتمان و جعل و تحریف آن پرداختند[lv] .

*   *    *

پس از بیان مقدمه گذشته اکنون نامزدهاى خلافت را در روز سقیفه معرفى مى نمائیم.

 د: نامزدهاى خلافت پس از وفات پیامبر (ص) در روز سقیفه[lvi]

الف) على بن ابى طالب(ع)، که از جانب خدا براى رهبرى این امّت تعیین شده و پیامبر اکرم(ص) این امر را به مسلمانان ابلاغ فرموده بود.

 ب) سَعد بن عُبادهَ، که نامزد قبیله خزرج بود ونه همه آنصار.

 ج) ابوبکر، که نامزد جماعتى از مهاجران (قریش) بود، نه همه آنان.

 هـ: شعارهاى سقیفه

 

 الف) شعارهاى انصار:

1 - انصار اسلام را یارى کردند[lvii].

2 - انصار در راه پیامبر شمشیر زدند[lviii].

3 - شهر مدینه، شهر انصار است[lix].

 

ب) شعارهاى مهاجران (قریش)[lx]

1 - پیامبر از قبیله قریش است.

2 - عرب نمى پذیرد که حاکم ایشان از قبیله اى دیگر باشد و جانشین پیامبر باید از قریش باشد.

 پس از بیان آنچه گذشت مى توانیم داستان کودتاى سقیفه را درک کنیم

 

 و: کودتاى سقیفه و بیعت ابوبکر

 پس از در گذشت رسول خدا(ص)، انصار در سقیفه بَنَى ساعِدَه گرد آمدند. خزرجى ها مى خواستند سعد بن عباده را جانشین پیامبر(ص) کنند. آنان، نه این که جانشین و وصّى پیامبر را نمى شناختند و این کار را ندانسته انجام مى دادند؛[lxi] خیر! مى دانستند؛ کار آنان از روى تعصّب قبیله اى انجام شد.

 در این حال گروهى از مهاجران نیز که خبر اجتماع ایشان را در سقیفه شنیدند به آنها پیوستند. همه ایشان جنازه پیامبر(ص) را در میان چند تن از خاندانش رها کردند[lxii] و آمدند بر سر جانشینى حضرتش جنگ و جدال کردند.

 اَوْسى ها موافق سعد بن عباده نبودند. در بین خزرجى ها نیز بشیر بن سعد، که یکى از بازرگان خزرج بود، در امر ریاست با سعد حسد ورزى مى کرد و موافق او نبود[lxiii].

 

ز: سقیفه به روایت خلیفه دوّم

 در صحیح بخارى، از عمر داستان سقیفه را چنین روایت کرده است:

 وقتى که پیامبر(ص) از دنیا رفت، خبر به ما رسید، که انصار در سقیفهّ بنى ساعده اجتماع کرده اند. من هم به ابوبکر پیشنهاد کردم که بیا تا ما هم به برادران انصار خود به پیوندیم. و ما خود را به سقیفه رساندیم. على و زبیر و همراهان ایشان با ما نبودند هنگامى که به سقیفه رسیدیم متوجه شدیم که طایفه انصار مردى را که در گلیمى پیچیده بودند و مى گفتند سعَد بن عُباده است و تب دارد، با خود به آنجا آورده بودند. ما در کنار ایشان نشستیم و سخنران آنها برخاست و، پس از حمد و سپاس خدا، گفت: «نَحْنُ اَنْصارُ اللّه» ما یاران خداییم و نیروى رزمنده و به هم فشرده اسلام؛ شما گروه مهاجران، مردمى به شماره اى اندک هستید و. . . .

 من (عمر) خواستم در پاسخ او چیزى بگویم که ابوبکر آستینم را کشید و گفت: خونسرد باش. پس خودش از جاى برخاست و به سخن پرداخت. به خدا قسم که او در سخن خویش هیچ نکته اى را که من مى خواستم بر زبان بیاورم فرو گذار نکرد؛ یا همان را گفت، یا بهتر از آن را به زبان آورد. او گفت: اى گروه انصار، آنچه را از خوبى و امتیازات خود برشمردید، بى گمان، اهل و برازنده آن هستید. اما خلافت و فرمانروایى، تنها در خور قبلیه قریش است، زیرا که آنها از لحاظ شرافت و حَسَب و نَسَب مشهورند و در میان قبایل عرب ممتاز. این است که من، به شما، یکى از دو تن را پیشنهاد مى کنم تا هر یک را که بخواهید به خلافت انتخاب و با او بیعت کنید. این بگفت و دست من و ابوعبیده را گرفت و به آنان معرفى مى کرد. تنها این سخن آخر او بود که از آن خوشم نیامد. در این هنگام، یکى از انصار برخاست و گفت: «أَنا جُذَیلُها الُمحَکک وَ عُذیقْهَا المُرَحَّب. . . » یعنى من به منزله آن چوبى هستم که شتران پشت خود را با آن مى خارانند و درختى که به زیر سایه اش پناه مى بردند[lxiv]. شما مهاجران براى خود فرمانروایى برگزینید و ما هم براى خود زمامدارى انتخاب مى کنیم.

 در پى این سخن، بگو مگو و سر و صدا از هر طرف برخاست و چند دستگى و اختلاف به شدّت ظاهر گردید - من از این موقعیت استفاده کردم و - به ابوبکر گفتم که دستت را دراز کن تا با تو بیعت کنم. او هم دستش را پیش آورد و من با او بیعت کردم. پس از این که از کار بیعت با ابوبکر فراغت یافتم، به سوى سعد بن عباده هجوم بردیم. . . . اگر کسى، بدون کسب نظر و مشورت با مسلمانان، با مردى به خلافت بیعت کند، نه از او پیروى کنید و نه از بیعت گیرنده؛ که هر دو مستحقّ کشته شدن اند[lxv].

 

 ح: سقیفه به روایت تاریخ طبرى

 طبرى در داستان سقیفه و بیعت ابوبکر، در تاریخ خود چنین مى نویسد:

 طایفه انصار پیکر رسول خدا(ص) را در میان خانواده اش رها کردند تا آنان به تجهیز و دفنش بپردازند و خود در سقیفه بنى ساعده گرد آمدند و گفتند: ما پس از محمّد(ص)، سعد بن عباده را به حکومت بر خود بر مى گزینیم. آنان سعد را، که مریض بود، با خود به آنجا آورده بودند. . . .

 سعد خداى را ستایش کرد، سابقه انصار را در دین و برترى شان را در اسلام یادآور شد و کمک هائیکه که آنان به پیامبر خدا(ص) و اصحابش داشتند و جنگ هایى را که با دشمنان کردند یاد آور شد و تأکید کرد که پیامبر خدا(ص) در حالى از دنیا رفت که از آنان راضى و خشنود بود؛ و سرانجام گفت: اینک شما گروه انصار، زمام حکومت را خود به دست گیرید و آن را به دیگرى وامگذارید.

 در پاسخ سعد همه انصار بانگ برآوردند که: رأى و اندیشه ات کاملاً درست و سخنانت راست و متین است و ما هرگز بر خلاف تو کارى انجام نخواهیم داد و تو را به حکومت و زمامدارى انتخاب مى کنیم.

 پس از این موافقت قطعى، مطالبى دیگر به میان آمد و سخنانى رد و بدل شد تا سرانجام گفتند: اگر مهاجرانِ قریش زیر بار این تصمیم ما نروند و آنرا نپذیرند و بگویند که ما مهاجران و نخستین یاران پیامبر و از خویشاوندان او هستیم و شما حق ندارید که در حکومت و زمامدارى پیامبر با ما از در مخالفت درآیید، چه جواب بدهیم؟ گروهى از آنان گفتند: در آن صورت، ما به ایشان مى گوئیم براى خود امیرى انتخاب مى کنیم شما هم براى خود زمامدارى انتخاب کنید. سعد ابن عباده، گفت: و این خود اولین شکست و عقب نشینى است. [lxvi]

چون خبر این اجتماع به گوش ابوبکر و عمر رسید، به همراه ابوعبیده جرّاح، شتابان، رو به سقیفه نهادند. اُسَید بن حُضَیر[lxvii] و عُوَیم بن ساعَده[lxviii] و عَاصِم بن عَدِىّ[lxix] از بنى عَجلان نیز که از روى حسادت، نمى خواستند سعد خلیفه شود، به ایشان پیوستند. همچنین، مُغِیره بن شُعبه و عبدالرّحمن بن عوف در آنجا به صف نشستند. ابوبکر، پس از این که از سخن گفتن عمر در آن جمع جلوگیرى کرد، خود برخاست و حمد و سپاس خدا را به جاى آورد و سپس از سابقه مهاجران و این که آنان، در میان همه مردم عرب، در تصدیق رسالت پیامبر(ص) پیشگام بوده اند یاد کرد و گفت:

 مهاجران، نخستین کسانى بودند که روى زمین به عبادت خدا پرداختند و به پیامبرش ایمان آوردند. آنان دوستان نزدیک و از بستگان پیامبرند و به همین دلیل، در گرفتن زمام حکومت، بعد از حضرتش، از دیگران سزاوارترند و در این امر، جز ستمکاران، کسى با فرمانروایى ایشان به مخالفت و ستیزه برنمى خیزد. ابوبکر، پس از این سخنان، از فضیلت انصار سخن راند و چنین ادامه داد:

 البته، پس از مهاجران و سبقت گیرندگان در اسلام، کسى مقام و منزلت شما انصار را نزد ما نخواهد داشت. فرمان و حکومت از آنِ ما، و مقام و منزلت وزارت از آن شما باشد.

 آن گاه، حُباب بن مُنذر از جاى برخاست و خطاب به انصار گفت:

 اى گروه انصار، زمام امور حکومت را خود به دست بگیرید که این مهاجران در شهر شما و زیر سایه شما زندگى مى کنند و هیچ گردنکشى را زهره آن نیست که سر از فرمان شما بتابد. پس، از دو دستگى و اختلاف به پرهیزید که، اختلاف، کارتان را به تباهى و فساد خواهد کشید و شکست خواهید خورد و ریاست و حکومت از چنگتان به در خواهد شد. اگر اینان زیر بار نرفتند و بجز آنچه که از ایشان شنیدید چیزى دیگر نگفتند، در آن صورت، ما از میان خودمان فرمانروایى برمى گزینیم و آنها هم را براى خودشان امیرى انتخاب کنند.

 در اینجا عمر از جاى برخاست و گفت:

 هرگز چنین کارى نمى شود و دو شمشیر در یک غلاف نگنجد. به خدا سوگند که عرب به حکومت و فرمانروایى شما سر فرود نخواهد آورد، در حالى که پیامبرشان از غیر شماست. امّا عرب با حکومت و زمامدارى کسى که از خاندان نبوّت و پیامبرى باشد مخالفت نخواهد کرد. ما، در برابر کسى که به مخالفت ما برخیزد، دلیل و برهانى قاطع داریم و آن این که چه کسى حکومت و فرمانروایى محمّد را از چنگ ما بیرون مى کند و با ما سر آن به ستیزه و مخالفت بر مى خیزد، در صورتى که ما از بستگان و خاندان او هستیم؟ مگر آن کس که به گمراهى افتاده، یا به گناه آلوده شده، یا به گرداب هلاکت افتاده باشد؟[lxx]

 حباب، بار دیگر، برخاست و گفت:

 اى گروه انصار، دست به دست هم بدهید و به سخن این مرد و یارانش گوش ندهید که حق خود را در حکومت و زمامدارى از دست خواهید داد. اگر اینان زیر بار خواسته شما نرفتند، ایشان را از سرزمین خود بیرون کنید و حرف خود را به کرسى بنشانید و زمام امور را به دست بگیرید که، به خدا قسم، شما از آنان به فرمانروایى سزاوارترید؛ چه، کافران به ضرب شمشیر شما سر فرود آوردند و به این آیین گرویدند.

 من، در میان شما، به منزله چوبى هستم که شتران پشت خود را با آن مى خارانند[lxxi] {کنایه از این که در مواقع سختى و گرفتارى به رأى من پناه مى برند} و همانند درخت تناورى ام که جان پناهى براى ناتوانان است. به خدا قسم چنانچه بخواهید جنگ و خونریزى را از سر مى گیریم[lxxii].

عمر گفت: در آنگاه خدا تو را مى کشد[lxxiii] .

حُباب پاسخ داد: خدا تو را مى کشد.

 ابوعبیده، چون چنان دید، خطاب به انصار گفت:

 اى گروه انصار، شما نخستین کسانى بودید که به یارى رسول خدا(ص) و دفاع از دین برخاستید. اکنون در تبدیل و تغییر دین و اساس وحدت مسلمانان، نخستین کس نباشید!

 پس از سخنان زیرکانه ابوعبیده، بشیر بن سَعدِ خَزرجى[lxxiv] از جاى برخاست و گفت:

 اى گروه انصار، به خدا قسم که ما در جهاد با مشرکان و پیشگامى در پذیرش اسلام داراى موقعیت مقامى والا شده ایم و در این امر، بجز خشنودى خدا و فرمانبردارى از پیامبر و بردبارى و خود سازى نفسمان، چیزى نخواسته ایم. پس شایسته نیست که ما، با داشتن آن همه فضایل بر مردم، گردنکشى کنیم و بر آنان منّت بگذاریم و آن را وسیله کسب مال و منال دنیاى خود سازیم. خداوند ولى نعمت ماست، او در این مورد بر ما منّت نهاده است. اى مردم، بدانید که محّمد(ص) از قریش است و افراد قبیله اش به او نزدیک ترند و در به دست گرفتن ریاست و حکومتش از دیگران سزاوارتر؛ و من از خدا مى خواهم که هرگز مرا نبیند که امر حکومت با آنان به نزاع برخاسته باشم. پس، شما هم از خدا بترسید و با آنان مخالفت نکنید و در امر حکومت با ایشان به ستیزه بر نخیزید و دشمنى نکنید.

 چون بشیر سخن به پایان برد، ابوبکر برخاست و گفت:

 این عمر و این هم ابوعبیده؛ هر کدام را که مى خواهید انتخاب و با او بیعت کنید.

 عمر و ابوعبیده، یک صدا، گفتند: با وجود بد خدا قسم هرگز ماجرأت نداشته که در أمر خلافت برتو پیش دستى کنیم[lxxv] در حالى که یار غار پیامبرهش «

عبدالرّحمن بن عوف هم از جا برخاست و، ضمن سخنانى، گفت: اى گروه انصار، اگر چه شما را مقامى والا و شامخ است، اما در میان شما کسانى مانند ابوبکر و عمر یافت نمى شود.

 مُنِذربن أبى الاَرْقَم نیز برخاست و روى به عبدالرّحمن کرد و گفت:

 ما برترى کسانى که نام بردى منکر نیستیم، به ویژه که در میان ایشان مردى است که اگر براى به دست گرفتن زمام امور حکومت پیشقدم مى شد، کسى با او به مخالفت برنمى خاست[lxxvi]. [ منظور مُنذِر، على ابن ابى طالب(ع) بود. ]

آن گاه برخى از انصار بانگ برداشتند که: ما فقط با على بیعت مى کنیم. عمر، خود مى گوید:

 سر و صدا و همهمه حاضران از هر طرف برخاست و سخنان نامفهوم از هر گوشه شنیده مى شد، تا آنجا که ترسیدم اختلاف، موجب از هم گسیختگى شیرازه کار ما بشود. این بود که به ابوبکر گفتم: دستت را دراز کن تا با تو بیعت کنم[lxxvii] .

اما پیش از آن که دست عمر در دست ابوبکر قرار بگیرد، بشیربن سعد پیش دستى کرده و دست به دست ابوبکر زد و با او بیعت کرد[lxxviii] .

حباب بن مُنذر، که شاهد ماجرا بود، بر سر بشیر فریاد کشید: اى بشیر، اى نفرین شده خانواده! قطع رحِم کردى و از این که پسر عمویت به حکومت برسد حسادت ورزیدى؟ بشیر گفت: نه به خدا قسم، ولى نمى خواستم دست به حق کسانى دراز کرده باشم که خداوند آن را به ایشان روا داشته است.

 چون قبیله اوس دیدند که بشیربن سعد چه کرد و قریش چه ادعایى دارد، و از طرفى، قبیله خزرج از به حکومت رسانیدن سعد بن عباده چه منظورى در سر دارد، بعضى از آنان، کسانى دیگر از افراد قبیله خود را که اُسَید بن حُضَیر (یکى از نقبا) نیز در میانشان بود - مورد خطاب قرار دادند و گفتند: به خدا قسم، اگر قبیله خزرج خلافت را به دست بگیرد، براى همیشه این افتخار نصیب آنها خواهد شد و بر شما فخر و مباهات خواهند فروخت و هرگز شما را در حکومتشان شریک نخواهند کرد. پس، برخیزید و با ابوبکر بیعت کنید.

 آن گاه همگى برخاستند و با ابوبکر بیعت کردند و با این کار خود، اقدام سعد بن عباده و افراد قبیله خزرج در به دست گرفتن زمام امور حکومت نقش بر آب شد. مردم، از هر سو، براى بیعت با ابوبکر هجوم آوردند و چیزى نمانده بود که در این گیر و دار سعد بن عباده بیمار، در زیر دست و پاى آنها، لگد مال شود که یکى از بستگان وى فریاد زد: مردم، مواظب باشید که سعد را لگ نکنید. عمر، در پاسخ او، بانگ زد: بک شیدش که خدایش بکشد! سپس، مردم را عقب زد و خود را بر بالاىِ سرِ سَعد رساند و گفت: مى خواستم چنان لگد مالت کنم که عضوى از اندامت سالم نماند! قیس بن سعد، که بر بالاى سر پدرش ایستاده بود، برخاست و ریش عمر را به چنگ گرفت و گفت: به خدا قسم اگر تار مویى از سر او کم کنى، با یک دندان سالم برنمى گردى! ابوبکر نیز به عمر گفت: آرام باش عمر! در چنین موقعیتى مدارا و نرمى به کار مى آید نه خشونت و تندى. عمر، با شنیدن سخن ابوبکر، پشت به قیس کرد و از او دور شد. امّا سعد خطاب به عمر گفت: به خدا سوگند، اگر بیمار نبودم و آن قدر توانایى داشتم که از جاى برخیزم، در گذرگاه ها و کوچه هاى مدینه چنان غرّشى از من مى شنیدى که خود و یارانت، از ترس، در بیغوله ها پنهان مى شدید؛ و در آن حال، به خدا سوگند تو را نزد کسانى مى فرستادم که، تا همین دیروز، زیر دست و فرمانبردارشان بودى نه آقا و بالا سرشان! آن گاه خطاب به یاران خود گفت: مرا از اینجا ببرید و آنان سعد را به خانه اش بردند.

 ابوبکر جوهرى در کتاب سقیفه خود آورده است:

 عمر، در روز سقیفه بنى ساعده، همان روزى که با ابوبکر بیعت کرد، کمر خود را بسته بود و پیشاپیش ابوبکر مى دوید و فریاد مى زد: توجه! توجه! مردم با ابوبکر بیعت کردند[lxxix] .

به این ترتیب، آن دسته اى که از سقیفه همراه ابوبکر بودند، به هر کس که مى رسیدند او را مى کشیدند و مى آوردند و بیعت مى گرفتند.

 در تاریخ طبرى، در ادامه، آمده است:

 افراد قبیله اَسْلَم، در روز سقیفه بنى ساعده، همگى براى خرید خواربار به مدینه آمده بودند. ازدحام ایشان در شهر به حدّى بود که عبور و مرور در کوچه هاى آن به سختى صورت مى گرفت.

 عمر در این باره چنین گفت: «مَا اَیقنَتُ بِالنَّصرِ حَتّى جاءَتْ اَسْلَمُ فَمَلاَتْ سِکک المدَینَه.

 یعنى: من به پیروزى یقین نداشتم تا قبیله اسلم آمدند و کوچه هاى مدینه را پر کردند[lxxx].

 

ط: نقش قبیله اَسْلَم در بیعت با ابوبکر

 این داستان را شیخ مفید در کتاب جَمَل چنین آورده است:

 در آن زمان، صحرانشینانِ عرب براى خرید خوار وبار، به صورت قبیله اى، به شهر مى آمدند؛ چون صحرا ناامن بود و اگر تعداد کمى از آنان مى آمدند، بارشان را مى گرفتند و خودشان را مى کشتند. لذا افراد قبیله، همه با هم، براى خرید خواروبار حرکت مى کردند. مردان قبیله اسلم از صحرا به مدینه آمده بودند تا آذوقه تهیه کنند. در آن زمان که وارد مدینه شدند، بیعت با ابوبکر در سقیفه انجام شده بود. عمر و بقیه به آنان گفتند: بیایید کمک کنید براى خلیفه پیامبر بیعت بگیریم، آن وقت ما هم خوار وبار رایگان به شما مى دهیم. آنها خوشحال شدند. اول خودشان ریختند و بیعت کردند، و بعد دار و دسته ابوبکر شدند؛ دامن هاى عربى خود را به کمر زدند و کوچه هاى مدینه را پُر کردند. به هر جا مى رسیدند، در بازار، کوچه، و. . . ، هرکس را که مى دیدند براى بیعت با ابوبکر مى آوردند. بدین ترتیب، ابوبکر به کمک قبیله اسلم خلیفه شد[lxxxi] .

 

ى: دلیل انتخاب ابوبکر به خلافت

 یاران ابوبکر دلیل انتخاب ابوبکر را، براى انصار، این چنین بیان کردند:

 چون پیامبر از قریش است، جانشین او هم باید از قریش باشد[lxxxii] (قانون عرب چنین بود). دلیل دیگر این که ابوبکر صحابى پیامبر و از سابقین در اسلام بوده است[lxxxiii].

حضرت امیر(ع) در اینجا فرمایشى دارد؛ مى فرماید: «اِحْتَجُّوا بِالشَّجَرهِ وَاضاعُوا الثَّمَرَه» یعنى به درخت نبوّت (که از قریش بوده) احتجاج کردند[lxxxiv] و میوه آن را (که پسر عمو و داماد پیامبر است) نادیده گرفتند. آنان حجّت آوردند که از شجره پیامبرند؛ در حالى که میوه این شجره را، که بنى هاشم هستند، نادیده گرفتند. ارزش درخت خرما یا انگور، به شاخ و برگش نیست، به میوه آن است.

 و نیز حضرت امیر(ع) درباره این که گفتند ابوبکر صحابى پیامبر است، فرمود: اینها مى گویند که ابوبکر باید جانشین پیامبر بشود چون صحابى اوست. اگر خلافت به صحابه بودن است، چگونه است آنجا که صحبت و قرابت با هم جمع شده است نمى شود؟! (یعنى درباره على بن ابى طالب، که هم صحابى پیامبر بوده و هم پسر عموى آن حضرت.) همه مى دانیم که على(ع) کودکى خردسال بود که پیامبر(ص) او را از خانه پدرش ابوطالب به خانه خود آورد. حضرت على(ع)، خود، در این باره مى فرماید: پیامبر غذا را مى جوید و نرم مى کرد و در دهانم مى گذاشت؛ بوى خوش بدنش را به مشامم مى رساند؛ در غار حراء آنگاه که اولین وحى بر پیامبر(ص) نازل شد با پیامبر(ص) بودم[lxxxv]. على(ع)، تا وقت وفاتِ پیامبر(ص) همیشه و همه جا، با آن حضرت بود. سرِ پیامبر(ص) بر سینه على(ع) بود که از دنیا رفت[lxxxvi] . حضرت على(ع) هم صحابى پیامبر بود و هم از ذَوى القُرباى آن حضرت و همیشه، چون سایه، به دنبال پیامبر بود.

 

 ک: بیعت همگانى

 پس از بیعت با ابوبکر در سقیفه، کسانى که با او بیعت کرده بودند وى را، چون دامادى که به حجله مى برند، شادى کنان به مسجد پیامبر بردند. چون ابوبکر و پیروانش وارد مسجد شدند کار خلافت تثبیت شد[lxxxvii].

 مسجد پیامبر دارالحکومه بود؛ محل بستنِ عَلَم، اعزام لشکر، دیدارهاى رسمى پیامبر و رسیدگى به اختلافات مسلمانان بود. در واقع همه کارهاى جامعه مسلمانان آن روز در مسجد النّبى انجام مى شد. منبر پیامبر نیز حکم رادیو و تلویزیون امروز را داشت. کودتا گران، در آغاز هر انقلاب، کوشش مى کنند که رادیو و تلویزیون و دارالحکومه را تصرّف کنند. این سه را تصرف کنند دولت را تصرف کرده اند.

 در روز سه شنبه، فرداى روزى که در سقیفه بنى ساعده با ابوبکر بیعت به عمل آمد، کودتاچیان ابوبکر را آوردند وتا بر منبر رسول خدا(ص) نشست. عمر، پیش از آن که او سخنى بگوید، برخاست و پس از حمد خداوند گفت: که سخن دیروزش انکار وفات رسول خدا(ص) - نه برا اساس کتاب خدا و نه دستورى از پیامبر(ص) بوده است؛ بلکه او چنان مى پنداشته که پیامبر شخصاًبه تدبیر کارها خواهد پرداخت و حضرتش آخرین کسى است که از جهان مى رود![lxxxviii] و در پایان سخن گفت: خداوند کتاب خود را، که دستمایه هدایت و راهنمایى پیامبرش نیز بوده، در میان شما نهاده است. اگر به آن چنگ بزنید، خداوند شما را هم به همان راه که پیامبرش را هدایت فرمود راهنمایى خواهد کرد. اکنون، خداوند شما را بر زمامدارىِ بهترینتان، که یار و همدمِ غار رسول خدا(ص) بود، همرأى و هماهنگ کرده است. پس برخیزید و با او بیعت کنید[lxxxix].

بدین ترتیب، عمومِ مردم، پس از بیعت بعضى از افراد در سقیفه، با ابوبکر بیعت کردند.

 در صحیح بخارى آمده است: پس از آن که گروهى در سقیفه بنى ساعده با ابوبکر بیعت کردند، بیعت عمومى با او، بر فراز منبر پیامبر خدا، به عمل آمد[xc].

انس بن مالک مى گوید: من در آن روز به گوش خود شنیدم که عمر، پى درپى به ابوبکر مى کفت که بر منبر بالا رود، تا این که سرانجام ابوبکر بر فراز منبر نشست و حاضران همه با او بیعت کردند.

 آن گاه ابوبکر خطبه اى خواند و گفت:

 اى مردم، من از شما بهتر نیستم و زمام حکومت بر شما را به دست گرفتم. پس، اگر رفتارم را خوب و کارم را شایسته یافتید مرا یارى دهید و اگر بدى کردم و دچار لغزش و خطا شدم، مرا به راه آورید . . .

 اینک برخیزید و نمازتان را بخوانید که خدایتان رحمت کند[xci].

پس از آن، به امامت او، نماز جماعت گزاردند و سپس به خانه هاى خویش بازگشتند. (مردم مدینه از روز دوشنبه تا شامگاه روز سه شنبه، از کفن و دفن پیامبر خود بى خبر بودند!) در این مدّت، نخست به سخنرانى هاى ایراد شده در سقیفه بنى ساعده و بعد بیعت گرفتن براى ابوبکر در کوچه هاى مدینه و سپس بیعت عمومى با او در مسجد النّبى و آن گاه به سخنان عمر بن خطّاب و ابوبکر سرگرم بودند، تا که سرانجام ابوبکر به امامت نماز جماعت با ایشان برخاست.



[i] - تفسیر طبرى 28/ 101. و نزدیک به همین معنا نقل شده است در طبقات ابن سعد، 8/ 135، چ اروپا.

[ii] - تفسیر طبرى، 28/ 101.

[iii] - الدّرّ المنثور سیوطى، 6/244.

[iv] - تفسیر طبرى 28/ 104- 105 و صحیح بخارى، 3/137 و 138 و 4/22 و صحیح مسلم، کتاب الطّلاق، حدیث 31 و 32 و 33 و 34 و مسند احمد حنبل، 1/48، و مسند طیالسى، حدیث 23.

در کتب مکتب خلفا، این پیشگویى پیامبر در باب خلافت ابوبکر و عمر، تأویل به بشارت آن حضرت به حکومت آن دو تن شده است! که نارواست. زیرا علاوه بر نصّ آیات یاد شده، که دلالت بر انذار و سرزنش و تهدید دارد و تصریح بخیانت دو تن از زنان پیامبر است که همردیف زنان نوح و لوط شمرده شده اند و چنین امرى با افشاى بشارت مباینت تامّ دارد، پیامبر اکرم (ص) پیشگویى هایى از این دست، که دلالت بر وقوع مصیبت یا شرّ و ظلمى در آینده مى کنند، بسیار داشته اند؛ مانند: انذار زنان خود از بانگ سگان حوأب (تاریخ ابن کثیر 6/212 و خصائص سیوطى 2/136و المستدرک 3/119 و الاجابه ص 62 و العقد الفرید 3/108 و السّیره الحلبیه 3/320 - 321) که نهایتاً در جنگ جمل، درباره امّ المؤمنین عایشه مصداق یافت (طبرى 7/475 و در چاپ اروپا 1/3108 و مسند احمد6/98 و ابن کثیر 7/230 و المستدرک 3/120)، به نحوى که عایشه به شدّت پریشان شد و گفت: »ردّونى ردّونى، هذا الماءُ الّذى قال لى رسولُ اللّه: لا تکونى الّتى تنبحک کلاب الحوأب. « یعنى: مرا برگردانید، مرا برگردانید؛ این همان آبى است که پیامبر خدا به من فرمود: مبادا تو آن زنى باشى که سگان حوأب بر او بانگ خواهند زد. (تاریخ یعقوبى 2/157 وکنزالعمال 6/83 - 84) لکن زبیر آمد و گفت: دروغ گفت کسى که به تو خبر داد که اینجا حوأب است. (ابن کثیر 7/230 و ابوالفداء، ص 173) ابن زبیر و طلحه نیز حرف عبداللّه بن زبیر را تأکید کردند و پنجاه مرد دیگر هم از اعراب صحرانشین آن سرزمین آوردند و شهادت دروغ دادند که اینجا حوأب نیست. (مروج الذّهب مسعودى 7-6/2) و پیشگویى پیامبر (ص) درباره شهادت اباعبداللّه الحسین (ع) که فرمود: »اخبرنى جبرئیل انّ هذا [= حسیناً] یقتل بارض العراق«: جبرئیل مرا خبر داد که همانا این [حسین] در زمین عراق کشته مى شود. (مستدرک الصّحیحین، 4/398 و المعجم الکبیر طبرانى، حدیث 55 و تاریخ ابن عساکر، حدیث 629 - 621 و ترجمه الحسین در طبقات ابن سعد، حدیث 267 و تاریخ الاسلام ذهبى، 3/11 و ذخائر العقبى، 148- 149 و ابن کثیر، 6/230 و کنزالعمال 16/266) و باز فرمود: »اشتدّ عضب اللّه على من یقتله«. یعنى خشم خداوند نسبت به کشنده حسین بسیار شدید است. (تاریخ ابن عساکر، ح 623 و تهذیب تاریخ ابن عساکر، 4/325 و کنزالعمّال، 23/112 و الرّوض النّضیر، 1/93) که اینها، هیچ کدام، بشارت نیست بلکه بیان مصیبت و ظلمى است که پس از پیامبر واقع خواهد شد.

[v] - نقشه اى که براى زمان حیات پیامبر(ص) مى کشیدند مى تواند رم دادن شتر پیامبر به هنگام بازگشت آن حضرت از غزوه تبوک تا حضرت (ص) به درّه بیفتد و شهید شود، که البتّه به فضل الهى موفّق نشدند. بنا به نقل ابن حزم اندلسى - از بزرگان علماى مکتب خلفا - در کتاب ارزشمند المحلّى، 11/224، از جمله کسانى که در این ماجرا شرکت داشتند و شتر پیامبر را رم دادند، ابوبکر و عمر و عثمان بودند، نصّ عبارت او چنین است: »انّ ابابکر و عمر و عثمان و طلحه و سعد بن ابى وقاص، رضى اللّه عنهم، اراد و قتل النّبى صلّى اللّه علیه و سلّم و القاءه من العقبه فى تبوک.« البته ابن حزم این روایت را، به دلیل آن که راوى آن ولید بن عبداللّه بن جمیع الزّهرى است، ناموثّق و از درجه اعتبار دانسته است. لکن این رأى او غیر علمى و نارواست، زیرا مسلم و بخارى، هر دو، این راوى را موثّق دانسته اند، چنان که بخارى در کتاب الادب المفرد خویش و ابن حجر در کتاب التّهذیب خویش، ترجمه ولید بن عبداللّه بن جمیع را آورده و در آنجا تصریح کرده که بخارى و مسلم از او روایت نقل کرده اند و بنابراین حدیث او صحیح است.

[vi] - بحارالانوار، 2/296، روایت 5

[vii] - العقد الفرید، 4/274 .

[viii] - العقد الفرید، ابن عبدربّه، 4/274 .

[ix] - تاریخ طبرى، 1/2138 چاپ اروپا و چاب مصر3/52.

[x] - سالم مولاى ابى حذیفه، در جنگ با مُسَیلمه کذّاب، در سال دوم خلافت ابوبکر، کشته شد و ابو عبیده نیز در سال 18 هجرى، در حالى که امیر لشکرِ مسلمانان در جنگ با روم بود، در طرفِ شام که در آن هنگام روم شرقى نامیده مى شد، به طاعونِ عَمَواس وفات کرد، العقد الفرید، 4 / 274 - 275 .

[xi] - انساب الاشراف بلاذرى، 5/15 - 19 و طبقات ابن سعد، 3/ ق 1/43 و تاریخ یعقوبى، 2/160.

[xii] - طبقات ابن سعد، 5/20 - 22، چاپ اروپا.

[xiii] - سِیرُ اعلام النبلاء و تاریخ ابن عساکر، ذیل ترجمه عبدالرّحمن بن عوف.

[xiv] - قال على (ع): »دَقَّ اللّهُ بینَکما عِطرَ مِنَشَّم. « - نهج البلاغه، ابن ابى الحدید، خطبه 3، 1/188 و خطبه 139، 9/55. این جمله مثلى بود که در زمان جاهلیت هنگامى قبائل عرب مى خواستند با یکدیگر بجنگند عطر زنى را بنام (منشم) استعمال مى کردند وبه جنگ مى پرداخند تا جائیکه این امر ضرب المثلى شد براى وسیله جنگ افروزى بى قبائل عرب

[xv] - براى آشنایى بیشتر با دامنه خصومت میان عثمان و عبدالرّحمن بن عوف بنگرید به: انساب الاشراف بلاذرى، ق 546/1/4 - 547، چاپ بیروت، 1400 ه

[xvi] - تاریخ طبرى، 3/297در ذکر حوادث سال 23 ه. و ابن اثیر، 3/37.

[xvii] - تفصیل این بحث را در همین کتاب، تحت عنوان حکومت در زمان عمر و گفت و گوى ابن عباس و عمر، ملاحظه کنید. نیز بنگرید به: الاستیعاب، 1/253 و الاصابه، 3/413 و ابن کثیر، 8/120 و مروج الذّهب، 2/321 - 322 و مسند احمد، 1/177 و طبرى5/2768 و 2770 - 2771 و 2787 و ابن ابى الحدید، 6/12 - 13.

[xviii] - الاستیعاب، رقم 12 و اُسدُالغابه، 65/1 - 66.

[xix] - طبقات ابن سعد، 2/190 - 192، چاپ بیروت و عیون الأثر، 2/281. در منابع بسیارى تصریح شده به این که ابوبکر و عمر جزؤ لشکر اسامه بوده اند: کنزالعمّال، 5/312 و منتخب کنزالعمّال، 4/180 و انساب الاشراف بلاذرى، درترجمه اسامه، 1/474 و طبقات ابن سعد، 4/44 و تهذیب ابن عساکر، 2/391 و تاریخ یعقوبى، 2/74، چاپ بیروت و ابن اثیر، 2/123.

[xx] - شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحدید، 6/52.

[xxi] - صحیح بخارى، بابُ کتابه العلمِ مِن کتاب العلم، 1/22 و مسند احمد حنبل، تحقیق احمد محمّد شاکر، حدیث 2992 و طبقات ابن سعد، 2/244، چاپ بیروت

[xxii] - همان منابع و نیز طبقات ابن سعد،2/243- 244، چاپ بیروت و مسند احمد، تحقیق احمد محمّد شاکر، حدیث 2676.

[xxiii] - طبقات ابن سعد، 2/242، چاپ بیروت. در صحیح بخارى، بابُ جوائزِ الوَفدِ مِن کتابِ الجهاد، 2/120 و باب اخراجِ الیهودِ مِن جزیره العرب، 2/136، بدین لفظ آمده است: »فَقالُوا: هَجَرَ رَسولُ اللّه صَلَّى اللّهُ علیه وَ سلَّم.« و در صحیح مسلم، بابُ مَن تَرَک الوصیه، 5/76 و تاریخ طبرى، 3/193، بدین عبارت آمده است: »انَّ رسولَ اللّه صلَّى اللّهُ علیه وَ سلَّم یهْجُرُ.

[xxiv] - خود بدین امر اعتراف کرده است. بنابه نقل امام ابوالفضل احمدبن ابى طاهر در کتاب تاریخ بغداد و ابن ابى الحدید در شرح نهج البلاغه، 3/97، در شرح حال عمر، یک روز طىّ مباحثه اى مفصّل که میان ابن عبّاس و عمردر گرفت، عمر گفت: »پیامبر تصمیم داشت که، به هنگامِ بیمارى اش، تصریح به نامِ او [= على بن ابى طالب] کند ولى من نگذاشتم.« نیز : المراجعات، علاّمه شرف الدّین، ترجمه محمّد جعفر امامى، ص 442 - 443.

[xxv] - طبقات ابن سعد، 2/242، چاپ بیروت.

[xxvi] - تاریخ ابى الفداء،1/151. در صحیح بخارى، بابُ کتابه العلم من کتاب العلم،1/22، به این لفظ آمده است: »قالَ (ص): قُومُوا عَنّى وَلا ینبَغى عِندى التّنازُعُ

[xxvii] - در خانه پیامبر در مسجد باز مى شد وشاید بلال بیامبر را از حضور مأموین خبر مى داد .

[xxviii] - شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحدید، خطبه156،9/197و در چاپ مصر،2/458 و ارشاد شیخ مفید، ص86- 87. براى آشناى با مفصّلِ این بحث بنگرید به: صحیح بخارى، 1/92 و صحیح مُسلم،2/23 و سُنَن ابن ماجه، بابُ ماجاءَ فى صَلاه رسولِ اللّه (ص): »فَکانَ ابوبکرِ یأتَمُّ بَالنَّبىِ وَ النّاسُ یأتَمُّونَ بِه.« و نزدیک به همین الفاظ در مسند احمد، 6/210 و 224 و طبقات ابن سعد، 1/9/3 و انساب الاشراف،1/557 آمده است.

[xxix] - طبقات ابن سعد، 2 ق 70/2، کنزالعمّال، 54/4 و 60 در روایتى، اَوس بن خَوْلىّ الانصارى نیز همراه این چهار تن ذکر شده است. نگاه کنید به عبداللّه بن سبا. 1/110.

[xxx] - العقدالفرید، 3/61. ذهبى نیز، در تاریخ خود،1/331 و 324 و 326 نزدیک به عبارتِ العقدالفرید را آورده است.

[xxxi] -عایشه نیز در این مراسم حضور نداشت و از تجهیز و دفنِ رسول خدا(ص) باخبر نشد، مگر آن هنگام که به تصریح خود وى صداىِ بیل ها را در نیمه شب چهارشنبه شنید: »ماعَلِمْنا بِدفنِ الرَّسولِ حتّى سَمِعْنا صَوتَ المَساحِی مِن جَوفِ اللَّیلِ لیله الأرْبَعاء.« - سیره ابن هشام،4/334 و تاریخ طبرى،2/452 و 455 و در چاپ اروپا، 1/1833 - 1837 و ابن کثیر،5/270 و اسدالغابه، 1/34 و مسنداحمد، 6/62 و 242 و 274.

[xxxii] - مروج الذّهب، مسعودى،2/200 و تاریخ الاسلام ذهبى، 1/329 و ضُحَى الاسلام،3/291. در کتاب الامامه و السیاسه، ابن قتیبه دینورى،1/4، با این لفظ آمده است: »اُبسُطْ یدَک اُبایعک فَیقالُ عَمُّ رسولِ اللّه بایعَ ابنَ عَمِّ رَسُولِ اللّه و یبایعک اَهلُ بیتِک. فاِنَّ هذاالأمْرَ اذا کانَ لَم یقَل.« ابن سعد در کتاب طبقات خود، 2/ ق2/38، ماجرا را با این عبارت آورده است: »اِنَّ العبّاسَ قالَ لِعَلىَّ: اُمدُدْ یدَک اُبایعْک یبایک النّاسُ

[xxxiii] - شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحدید،1/131، چاپ اوّل مصر، به نقل از کتاب سقیفه جوهرى.

[xxxiv] - مسند احمد حنبل، 1/260 و ابن کثیر، 5/260 و صفوه الصّفوه،1/85 و تاریخ الخمیس،1/189 و تاریخ طبرى، 2/451 و در چاپ اروپا، 1/1830 - 1831 و تاریخ ابى الفداء،1/152 و أسدُالغابه،1/34 و العقدالفرید، 3/61 و تاریخ الاسلام ذهبى،1/321 و طبقات ابن سعد، 2/ق2/70 و تاریخ یعقوبى،2/94 و البدء و التاریخ5/68 و الاستیعاب،4/65و اُسدُالغابه،5/188.

[xxxv] - صحیح بخارى، کتاب الحدود،4/120 و سیره ابن هشام،4/336 و الرّیاض النّضره،1/163 و تاریخ الخمیس، 1/186 و سقیفه ابى بکر جوهرى به نقلِ ابن ابى الحدید، 2/2 و تاریخ طبرى، 1/1839 چاپ اروپا و البدء و التاریخ،5/65.

[xxxvi] - مسند احمد، 260/1 و ابن کثیر، 260/5 و صفوه الصفوه، 85/1 و تاریخ الخمیس، 189/1 و تاریخ طبرى، 451/2 و در چاپ اروپا 1830/1 - 1831 و ابن شحنه بهامش الکامل، ص 100 و ابوالفداء، 252/1 و اُسدُالغابه، 34/1 و العقدالفرید، 61/3 و تاریخ ذهبى، 321/1 و طبقات ابن سعد، 2/ق70/2 و تاریخ یعقوبى، 94/2 و البدء و التاریخ، 68/5 و التّنبیه و الاشراف مسعودى، 244.

[xxxvii] - این مطلب استنباط اینجانب (سید مرتضى عسکرى) است، چرا که با وجود کراهت شدید تأخیر در دفن میت، جنازه پیامبر دو روز و دو شب دفن نشد تا همه مردم مدینه، از مرد و زن و کودک و پیر، بر آن حضرت(ص) نماز گزاردند.

[xxxviii] - اعلام الورى باعلام الهُداه، طبرسى، به تصحیح و تعلیق استاد على اکبر غفّارى، ص 144، چاپ بیروت و طبقات ابن سعد، 256/2 - 257، چاپ بیروت و بحارالانوار، 525/22 و 539.

[xxxix] - طبقات ابن سعد، 292/2 - 294 و سیره ابن هشام، 343/4.

[xl] - طبقات ابن سعد، 2/ق 78/2.

[xli] - سیره ابن هشام، 34/4 و مسنداحمد، 62/6 و 24 و 274 و تاریخ طبرى، 313/3 و طبقات ابن سعد، 205/2.

[xlii] - بحارالانوار،37/155 و 189 و شواهد التنزیل حَسْکانى، 1/187 و 190 و تاریخ دمشق ابن عساکر، حدیث 451 و اسباب النّزول واحدى، ص 135، چاپ بیروت و الدرّالمنثور سیوطى، 2/298 و فتح القدیر، 2/57 و تفسیر نیشابورى، 6/194.

[xliii] - الدّرالمنثور، 4/191.

[xliv] - مسند احمد، 5/410 و نیز تفسیر قرطبى، 1/39 و معرفه القرّاء الکبار ذهبى، ص 48 و مجمع الزّوائد، 1/165 و تفسیر طبرى، 1/27 و کنزالعمّال، حدیث 4213 و 4215، چاپ بیروت.

[xlv] - مستدرک الصحیحین، 3/147 و صحیح مسلم، 7/130 و سنن بیهقى، 2/149 و تفسیر طبرى و الدرّالمنثور سیوطى، ذیلِ آیه 33 احزاب و تفسیر زمخشرى و رازى ذیل آیه مباهله و اُسدُالغابه، 2/20.

[xlvi] - صحیح بخارى، کتاب التفسیر،3/137 - 138 و صحیح مسلم، کتاب الطلاق، 2/1108 و 1111.

[xlvii] - عمده القارى، 20/16 و فتح البارى،10/386 و الاتقان سیوطى، 1/59 و بحارالانوار، 92/48 و 51 - 52 به نقل از تفسیر قمى، ص 745 .

[xlviii] - مفاتیح الاسرار و مصابیح الابرار فى تفسیر القرآن، شهرستانى، مقدّمه، ورقه 15 أ. متن روایت چنین است: «لَمَّا فَرَغَ مِن جَمعِهِ اَخْرَجَهُ هو (ع) وَ غُلامُهُ قَنبَر اِلىَ النّاسِ و هُم فى المَسْجِد یحْمِلانِه وَلا یقلانِه. و قیلَ اِنّه کانَ حَمْلَ بَعیرِ. وَ قَالَ لَهُم هذا کتابُ اللّهِ کما اَنْزَلَ اللّهُ عَلى مُحمّدِ (ص) جَمَعْتُهُ بَینَ اللَّوحَینِ. فَقالُوا: اِرْفَعْ مُصْحَفَک لا حاجَه بِنااِلَیهِ. فَقَالَ (ع): وَ اللّهِ لا تَرَونَهُ بعدَ هَذا اَبداً، اِنَّما کانَ عَلَىَّ اَنْ اُخبِرَکم بِهِ حینَ جَمَعْتُهُ فَرَجَعَ اِلى بَیتِهِ.»

 در کتاب سُلَیم بن قیس هلالى، ص 18 - 19، ماجرا با تفصیل و تصریح بیشترى نقل شده است. بخشى از متن روایت این است: »... فَجَمَعَهُ فى ثَوبِ واحِدِ و خَتَمَهُ ثمَّ خَرَجَ اِلَى النّاسِ وَ هُم یجْتَمِعُونَ مَعَ اَبى بکرِ فى مسجدِ رسولِ اللّهِ (ص) فَنادى عَلِىٌّ (ع) بِاَعْلى صَوْتِهِ: اَیها النّاسُ اِنّى لَمْ اَزَل مُنْذُ قُبِضَ رسولُ اللّهِ (ص) مَشغولاً بِغُسلِهِ ثُمَّ بالقُرآنِ حَتّى جَمَعْتُه کلَّه فى هذَا الثَّوبِ الواحِد، فَلَمْ ینْزِلِ اللّهُ عَلى رَسُولِ اللّهِ آیه اِلاّ وَقَدْ جَمَعْتُها وَ لَیسَتْ مِنَه آیه اِلاّ وَقَدْ اَقْرأَنیها رسولُ اللّهِ وَ عَلَّمَنى تَأویلَها. ثُمَّ قالَ لَهُمْ علىٌّ (ع) لِئَلاَّ تَقُولُوا غَداً اِنّاکنّا عَن هذا غافِلینَ. ثمَّ قالَ لَهُم عَلىٌّ (ع): لا تَقُولوا یومَ القیامَه اِنّى لَمْ اَدْعُکم اِلى نُصْرَتى وَلَمْ اُذَکرْکمْ حَقّى وَ لَمْ اَدْعُکم اِلى کتابِ اللّهِ مِنْ فاتِحَتِهِ اِلى خاتِمَتِهِ. فَقالَ لَهُ عُمَرُ: ما اَغنانا بِما مَعَنا مِنَ القرآنِ مِمّا تَدعُونا اِلیه. ثُمَّ دَخَلَ علىٌّ (ع) بَیتَه. (براى آشنایى با درجه اعتبار کتاب سلیم بن قیس هلالى و دیگر روایاتى که درباره این موضوع در کتاب هاى مکتب خلفا وارد شده است، نگاه کنید به: القرآن الکریم و روایات المدرستین، علاّمه عسکرى،2/396 - 408.)

[xlix] - کافى، به تصحیح استاد على اکبر غفّارى، 2/633، روایت 23. براى آشنایى با روایاتى که در آنها ائمّه (ع) علوم خویش را به امیرالمؤمنین و به واسطه ایشان به پیامبر نسبت مى دهند، نگاه کنید به: معالم المدرستین، علاّمه عسکرى، 2/312 - 320.

[l] - توضیح آن که ابوبکر دستور داد تا قرآنى بى تفسیر بنویسند. این کار در زمان ابوبکر آغاز شد و در زمان عمر به پایان رسید. عمر، آن قرآن را نزد حفصه گذاشت. در زمانِ عثمان، چون صحابه با او مخالف شدند و آیاتى را که ذمِّ بنى امیه در آن بود و در مصاحف با تفسیر آنها ضبط شده بود بَر وى مى خواندند و به آنها استشهاد مى کردند، عثمان آن قرآنِ بدون تفسیر را از حفصه گرفت و دستور داد هفت نسخه از روى آن نوشته شود. شش نسخه از آن را به مکه، یمن، دمشق، حِمص، کوفه و بصره فرستاد و یک نسخه را هم در مدینه نگاه داشت. آن گاه دستور داد تا مصاحفِ صحابه را، که در آنها متن قرآن به همراه تفسیر آیاتِ شنیده شده از پیامبر(ص) بود، بسوزانند. از این رو، او را حَرّاقُ الَمصاحِف نامیدند. در این میان، تنها عبداللّه بن مسعود حاضر به دادنِ مصحف خود نشد، لذا راویان به امر بنى امیه، روایات دروغى درباره او جعل و نقل کردند.

 این قرآنى که امروز در میان مسلمانان است، همان است که در زمانِ عثمان استنساخ شده است و متنِ همان قرآنى است که بر پیامبر خاتم (ص) نازل شده و هیچ کم و زیاد و جابه جایى (در کلمات) ندارد. فقط، کارى که کردند، وحى بیانى را از آن جدا کردند. (براى آشنایى با بحث تفصیلى در این زمینه و مدارک آن، ر. ک: القرآن الکریم و روایات المدرستَین، سید مرتضى عسکرى،1/264 - 277 و 2/71 - 86.)

[li] - صحیح بخارى، کتاب التفسیر، تفسیر سوره الحُجرات، 3/190 - 191.

[lii] - براى آشنایى با مدارک تفصیلى این بحث،:القرآن الکریم و روایات المدرستین، 1/226 - 227.

[liii] - براى آشنایى بامدارک تفصیلى این بحث بنگرید به منبع سابق، ص 218 - 248.

[liv] - همان، 1/264 - 274 و 2/413 - 417.

[lv] - همان، 2/417- 431 وص 510-515 و ص 572- 582؛ معالم المدرستین، 1/329 - 392 و 402 - 483، چاپ پنجم، 1412 هـ .احادیث اُمّ المؤمنین عائشه، علاَّمه عسکرى، ج 2، چاپ اوّل، 1418 ه نقش ائمه در احیاء دین، ج 2 - 5 و ج 9.

[lvi] - مراد از خلیفه در اینجا یعنى خلیفه الرّسول، یعنى کسى که پس از پیامبراکرم (ص)، امر حکومتِ ظاهرى به دست اوست و حاکم است. و این معنایى است که نه جنبه لغوى دارد و نه اصطلاح اسلامى، بلکه ساخته مکتبِ خلفا پس از پیامبر است. چراکه، در لغت، خلیفه هر شخص، یعنى کسى که در غیاب او کار او را انجام مى دهد. (مفردات راغب، ذیل ماده خلف) کار اصلى پیامبراکرم (ص) و همه پیامبران الهى، بنا به نصّ قرآن کریم، تبلیغ دین خدا به مردم است: »وَما عَلَى الرَّسُولِ اِلاَّ الْبَلاغ« (مائده / 98)، »فَهَلْ عَلَى الرُّسُلِ اِلاَّ البَلاغُ المُبین« (نحل / 35)، و نه حکومت کردن. لذا، غالب پیامبران حکومت ظاهرى نداشته اند، مانند حضرت عیسى، یحیى، زکریا، نوح علیه السلام.

 و نیز، این معنى اصطلاح شرعى نیست و در حدیث پیامبر، مراد از خلیفه الرّسول به شخصى که حدیث و سنّت پیامبر را روایت مى کند:آمده »قال (ص): الذّینَ یأتُونَ مِنْ بَعدى یروُونَ حَدیثى و سُنَّتى.« (معانى الاخبار صدوق، ص 374 - 375، مَن لا یحْضُرُهُ الفَقیه، 420/4، الفتح الکبیر سیوطى، 233/4، شرف اصحاب الحدیث خطیب بغدادى، ص 30) همچنین مرادِ از آن، خلیفه اللّه هم نیست؛ زیرا خلیفه اللّه به شخصى گفته مى شود که خداوند او را معین فرموده تا دین خدا را از طریق وحى (اگر پیامبراست) و یا به واسطه پیامبر (اگر وصىّ پیامبراست مانند ائمّه علیهم السّلام) بگیرد و به مردم ابلاغ کند. البتّه حکومت ظاهرى نیز جزء شؤون این خلافت الهى است، و خلیفه اللّه، خود، وظیفه اى در جهتِ گرفتن آن ندارد، مگر آنکه مردم گردِ او جمع شوند و از او بخواهند که حاکم شود و او را در این امر یارى دهند، مانند پیامبراکرم (ص) که در مدینه به دلیل بیعت و یارى مردم توانست تشکیل حکومت دهد ولى در مکه (چون مردم نخواستند و یارى نکردند) بدین کار قیام ننمود و به وظیفه اصلى خود، که ابلاغ دین خدا بود، اکتفا کرد. در مورد امیرالمؤمنین على بن ابى طالب نیز وضع به همین گونه بود. وظیفه اصلى ایشان و همه ائمه، همچون پیامبر(ص)، حفظ دین خدا و ابلاغ آن به مردم بود، و البتّه اگر مردم مى خواستند و آن حضرت را یارى مى کردند، ایشان قیام به حکومت نیز مى کرد و این کار برایشان واجب مى شد، لکن مردم نخواستند و نیامدند جز سه نفر (تاریخ یعقوبى،2/105و شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید، 4/2) یا چهار و پنج نفر (شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید، تحقیق محمّد ابوالفضل ابراهیم،2/47)؛ چنان که آن حضرت خود مى فرمود »لَو وَجَدْتُ اَربعینَ ذَوى عَزمِ مِنهُم لَنا هَضْتُ القومَ« (منبع سابق). امّا پس از 25 سال، یعنى پس از کشته شدن عثمان، چون مردم به در خانه آن حضرت آمدند و از ایشان مُصرّانه خواستند که حکومت را به دست بگیرد، بدین امر قیام کرد (شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید، 2/50و تذکره سبط ابن جوزى، باب ششم). این عمل حضرت امیر، دقیقاً، همان چیزى بود که پیامبر (ص) از ایشان خواسته بود: »قالَ رسولُ اللّه (ص) لِعَلىّ: اِنَّک بِمَنْزِله الکعبه تُؤتى وَلا تَأتى. فَاِنْ اَتاک هؤُلاءِ القَومُ فَسَلَّموالَک الاَمرَ فَاقْبَلْهُ مِنْهُم...« (اسدالغابه4/31).

 حال، اگر در اینجا نام امیرالمؤمنین (ع) جزو نامزدهاى خلافت آورده شده، نه به این معناست که آن حضرت خود خواهان این امر و قیام کننده براى گرفتن آن بودند، بلکه بیانگر نظر عده قلیلى از مردم جامعه آن روز مدینه است، که به سبب آن که حضرت على (ع) را وصىّ رسول اللّه (ص) مى دانستند و حکومت را جزو شؤونِ و حقِّ او مى شمردند (مانند سلمان و ابوذر و مقداد و عمّار) یا به واسطه تعصّبات خانوادگى (مانند عبّاس عمومى پیامبر) و یا تعصّبات قبیلگى (مانند ابوسفیان) خواستار حکومت ظاهرى امیرالمؤمنین (ع) بودند.

[lvii] - عبداللّه بن سبا، عسکرى، ج 1، ص 113.

[lviii] - همان.

[lix] - همان، ص 115.

[lx] - همان، ص 115 - 116.

[lxi] - همان، ص 113.

[lxii] - ابوبکر، عمر، ابوعُبیده جرّاح، مُغِیره بن شعبه و عبدالرّحمن بن عوف. - همان منبع، ص 113 - 115.

[lxiii] - شرح نهج البلاغه، 2/2، به نقل از سقیفه جوهرى.

[lxiv] - این جمله ضرب المثل است در زبان عرب؛ مثال هاى هر زبانى چون به زبان دیگرى ترجمه شوند زیبائى ندارد.

[lxv] - صحیح بخارى، کتاب الحدود، باب رَجم الحُبلى،4/119- 120 و سیره ابن هشام4/336- 338 و کنزالعمّال 3/139، حدیث 2326.

[lxvi] - طبرى، در ذکر حوادث سال 11 هـ.،1/838، چاپ اروپا.

[lxvii] - از انصار بود؛ در عقبه دوم و اُحد و دیگر غزوات پیامبر (ص) حاضر بود و ابوبکر، هیچ یک از انصار را بر او مقدَّم نمى داشت. در سال 20 یا 21 هجرى درگذشت و عُمَر خود تابوت او را به دوش کشید. – الاستیعاب1/31 - 33، و الاصابه،1/64.

[lxviii] - از انصار بود و در عقبه و بدر و دیگر غزوات شرکت داشت. در زمان خلافت عمر در گذشت. در سیر اعلام النبلاء برادر عمر شمرده شده است. عمر بر سرِ قبر او گفت: »هیچ کس از اهل زمین نمى تواند بگوید که من از صاحب این قبر بهترم.« - الاستیعاب،3/17 و الاصابه،3/45 و اسدالغابه،4/158.

[lxix] - هم پیمان انصار و سید بنى عَجلان بود و در اُحد و غزوات پس از آن شرکت داشت. در سال 45 هجرى وفات کرد. - الاصابه،2/237 و الاستیعاب،3/133 و اسدالغابه،3/75.

[lxx] - وقتى امیرالمؤمنین (ع) این احتجاجِ مهاجران را شنید، فرمود: «اِحْتَجُّوإ؛44هش بِالشَّجَره وَ اَضاعُوا الثَّمَرَه» (ابن ابى الحدید، 2/2، چاپ اول) یعنى: به درخت استدلال نمودند ولى میوه همان درخت را فراموش کردند. کنایه از این که مهاجران بر انصار احتجاج کردند که چون از قریش اند، و پیامبر (ص) هم از قریش است، پس، خلافت حقِ ایشان است و نه انصار. حضرت امیر (ع) مى فرماید: بنا به همین استدلال، ماکه اهل بیت پیامبریم و میوه درخت رسالت، به خلافت سزاوارتریم از شما مهاجران؛ لکن شما، ما را فراموش کردید و حقّمان را ضایع نمودید.

[lxxi] - این گفتار، مثلى است در عرب براى کسیکه در برخوردها تجربه آموخته است.

[lxxii] - نصّ عبارت چنین است: »اَما وَ اللّهِ لَو شِئتُم لَنُعیدَنَّها جَذعَه

[lxxiii] - این سخن عمر تهدید بقتل بود

[lxxiv] - او پدر نعمان بن بشیر و از بزرگان خزرج بود و سابقه حسادتى میان او و سعد بن عباده بود. - ابن ابى الحدید، 2/2- 5

[lxxv] - واللّه ما کنّا لنتقدمک وأنت صاحب رسول اللّه وثانی اثنین

[lxxvi] - آنچه که در میان قلّاب آمده، سخن یعقوبى است. - تاریخ یعقوبى،2/123 .

[lxxvii] - بعد از آن که عمر توانست انصار را از بیعت با سعد بن عباده منصرف کند، انصار متوجّه على (ع) شدند، به نحوى که گفتند: ما فقط با على (ع) بیعت مى کنیم. عمر از این گرایش شدید انصار به على (ع) ترسید و اندیشید که اگر این جلسه بى نتیجه با پایان رسد و انصار به بنى هاشم - که دیگر از تجهیز پیکر پیامبر (ص) فارغ شده بودند - برسند، براى همیشه دست این چند نفر (ابوبکر، عمر، ابوعبیده جرّاح، سالم مولاى ابى حذیفه، عثمان) از خلافت کوتاه خواه ماند. لذا، با عجله، مبادرت به بیعت با ابوبکر کرد و کار تمام شد.

[lxxviii] - خلفا به سه نفر از انصار بسبب کمکى که در سقیفه کردند مال و مقام بسیار مى دادند. یکى بشیر بن سعد خزرجى، اوّلین بیعت کننده با ابوبکر بود و دومى زیدبن ثابت، که عُمر او را به هنگام سفرهایى که مى رفت، جانشین خود در مدینه قرار مى داد و سومین نفر، حسّان بن ثابت، شاعر معروف بود که به هنگام خلافت امیرالمؤمنین على بن ابى طالب (ع) از بیعت با آن حضرت امتناع کرد. - ترجمه ارشاد مفید، هاشم رسولى محلّاتى، 237/1.

[lxxix] - به نقل ابن ابى الحدید، 1/133.

[lxxx] - تاریخ طبرى،1/1843، چاپ اروپا.

[lxxxi] - الجَمَل، شیخ مفید، ص 43. زبیر بن بکار نیز در کتاب موفقیات خود، به روایتِ ابن ابى الحدید در شرح نهج البلاغه،6/287،وطبعه دار احیاء الکتب العربیه،2/40 . آورده است که: »فَقَوىَ بِهِم - بَنى اَسْلَم - اَبوبکرِ وَ لَمْ یعَینا مَتى جاءَتْ اَسْلَمُ. نیز بنگرید به: طبرى،1/1843، چاپ اروپا.

[lxxxii] - صحیح بخارى، کتاب الحدود، باب رجم الحُبلى مِنَ الزّنا، 4/120 و سیره ابن هشام، 4/339.

[lxxxiii] - عبداللّه بن سبا، جزء اوّل، ص 121، به نقل از طبرى.

[lxxxiv] - شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید، 2/2، چاپ اوّل.

[lxxxv] -نهج البلاغه، تحقیق صبحى صالح، خطبه 192 (خطبه قاصعه)، ص 300 - 301 و شرح نهج البلاغه عبده، 1/182، چاپ مطبعه الاستقامه.

5

[lxxxvii] - طبقات ابن سعد،2/263؛ کنزالعمّال،2/262 - 263 و7/178 - 179؛ وَقْعَه صِفّین، نصر بن مزاحم، تحقیق و شرح عبد السَّلام محمّد هارون، ص 224، چاپ دوم، قم.

[lxxxviii] - عبداللّه بن سبا،1/121، به نقل از طبرى و بسیارى مدارک دیگر.

[lxxxix] - همان منبع

[xc] - صحیح بخارى، کتاب البیعه، 4/165.

[xci] - ظاهراً نماز ظهر بوده است.  شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید، 1/134 و صفوه الصفوه، 1/98.

 

نوشته شده توسط رئیسی ,

درباره وبلاگ
 
نویسنده: محمد رئیسی
متولد: 1358 روستای فرخی(فروی)

raeesi38@yahoo.com
منتظر ارسال مطالب جذاب شما از فرخی هستم

استفاده از مطالب با ذکر منبع بلا اشکال است
 

 
لیست دوستان

فرمانداری نایین
وضعیت آب و هوای خوروبیابانک
کویرهای ایران
سایت تبیان
هیئت رزمندگان شمیرانات
مکتب الزهراء
مداحی
استان اصفهان
فرویها یا علی مدد
فروی2007
بیاضه
سرو ایراج
خور
قالب وبلاگ
 

 
لینکستان

 
 
بخش ویژه





Powered by WebGozar


RSS

 
 
Copyrights This Blog  © 2008 | Designed By : ParsTheme.com